مگر عاقل کند کاری

بلا از جانتان به دور ! سرما را خورده ام اساسی و حتا بنیادی . تب دارم . آبریزش بینی هم خیلی کم ! پنج شنبه را نرفتم سرکار. اُفتاد رو رگ تورکیمون و دکتر هم نرفته ام . علاوه بر اینها ، در قسمت چپ بدنم و بنظرم لابلای روده هام سوزشی احساس میکنم بخصوص وقتی روی صندلی مینشینم . این سوزش امان از من میبرد ! نَفخ که چه عرض کنم گوز آدم رد عالم نشود هم گویا ایراد دارد ( معذرت ) . منزلبانو جهت اجرای دستور پزشکشان که باید در استراحت مطلق باشد ما را به حال خود رها کرده است و در خانه مادر مهربان و دوست داشتنی اش تشریف دارند و ما هم از دیروز به زیارتشان نرفته ایم که خدای نخواسته بیماریمان را انتقال بدهیم به ایشان . راستش را بخواهید قاراشمیش شدیم ! اخبار را هم که میخوانیم بد جوری قاطمان می آید بالا !
بگذریم
من تب ام بالاس و به هیچ وجه با کم آوردن میانه ای ندارم . میتوانید بگذارید به همان حساب . اینکه میخوانم بحران "بوق " در جام جهانی 2010 جدی شد هم تب آور است . مگر قید عالم را بزنی .

قره داغ ماحالیندان بیر نئچه شَکیل

علی آقای رستمی که عموی مرحوم و بزرگوار و فهمیده و سرد و گرم کشیده ای بنام جناب بیوک آقا رستمی داشتند و نام دایی محترم و ادیب شان جناب احد محسنی را به همراه خودشان دارند، جوان بسیار و بسیار فهمیده و معقولی است که طی "قره داغ " گردیشان منت بر حقیر گذاشته و عکسهایی از منطقه ارسباران و یا همان قره داغ را در اختیارم گذاشتند . خواستم شما هم از دیدن این تصاویر بی نصیب نمانید . و مشاهده کنید فضای بکر و زیبای منطقه ارسباران را !
دست مریزاد علی جان !

روستای اُشتبین

بقیه عکسهای ناب را میتوانید در اینجا مشاهده کنید . ضمنن برای بهتر دیدن آنها میتوانید روی تصویر مورد علاقه تان تقه فرموده تا آنرا در سایز بزرگتر و اصلی ببینید . اجرتان بی نصیب نخواهد ماند ایشاللاه .
یک توصیه : لطفن اگر از این عکسها استفاده ابزاری! میکنید و یا خواهید کرد مشمول الضمه خواهید بود که به منبع آن اشاره نفرمایید

روزگاری من و سید علیمحمد مَچ بودیم


عکس من و حاج سید علی محمد دستغیب شیرازی زمانیکه در سال 1355 در اهر تبعید بود . آآی جوانی ... آآی انقلاب ... راستی ! بچه های اون زمان انقلاب کجان الان ؟ "عبدالرحمان دادمان" را خوب یادم هست هنوز.

بعله هم که

بعله ه ِ هم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . صبح پنجشنبه و در ساعت شیش صبح از خواب بیدار میشوم تا بعد از ریش تراشی ! استحمام کرده و صبیه را به دانشگاه برسانم . حمام میروم و اول شیر آب گرم را باز میکنم تا نفس گرمی به داخل اتاقک حمام بدهد . بعد از لحظاتی آب ولرم وارد لوله میشود خود را به امید اینکه آب داغ هم در پی اش خواهد آمد خیس میکنم . کم کمک آب خنکتر و سرد میشود . فشار آب زیاد نیست و آبگرمکن دیواریمان گویا پاسخگوی فشار این قَدَری آب نمیباشد . دست از پا درازتر نیمه کثیف از حمام میزنم بیرون تا سرما نخورده باشم که بعدن بگن آنفولانزات خوکی یه .

میروم دستشویی !( معذرت ، کاری بجز تیغاندن ریشم ندارم فکر بد نکنید ) دوشاخه ریش تراش سه تیغه فیلیپس را داخل پریز میکنم و قژاقژ کار ریش تراش را تحسین میکنم . درست وسط کار ، برقها میروند . نصفی از موهای صورتم اصلاح شده و نصف دیگرش مانده ، در دستشویی و تاریکی صبح گیر میکنم . تندی خمیر ریش میزنم به صورتم با آب خنک و سپس ژیلت را برمیدارم تا واپس مانده های موی صورتم را صیقل دهم . کار در تاریکی صورت میگیرد و نتیجه اش این میشود که تپه ماهوری از موی در صورت حقیر باقی میماند .

از دستشویی ( همان روشویی منظور است ) بیرون میزنم . دخترم مانتو به تن و مقنعه به سر و چادرشب به دوش انتظارم را میکشد . راه می افتیم در جاده اهر به تبریز که دانشگاه آزاد اهر در این مسیر واقع است ، درست زمانیکه نباید سبقت از همدیگر گرفت ( طبق قوانین رانندگی روی خط ممتد و نزدیک پل نباید سبقت گرفت ) پیکان مدل شاهنشاهی ! از ما سبقت میگیرد و راهش را ادامه میدهد تا حتمن به عمل جراحی و یا احیانن به موقع برای پرتاب موشک سلامت سه ! سه ! برسد . الله و اَعلم بِما فی صدورو یا قبور!

به سلامتی اصغر آقا و ربابه خانوم ، صبیه در دانشگاه سکنا میگزیند و حقیر برگشتنی راهی پمپ بنزین داخل شهر میشود. دنبال کارت بنزین میگردم . کارت سامان بانک و کارت ملی و کارت سیبا و کارت سپهر و کارت ام اس همسر و کارت ... همه در کیف پشت جیبی شلوارم را می یابم الا کارت سوخت ... میگردم و میگردم تا کارت سوخت را در داخل داشبورت ماشین یافته و با کلی بسم الله و سلام و صلوات داخل اونجای پمپ بنزین میکنم . هنوز پنج لیتری زده و یا نزده ! برقها دوباره قطع میشوند

من زیاده نویس ! نیستم و خسته شدم از این همه نوشتن ... اگه تونستین بقیه رو خودتون حدث بزنین که یک روز پنجشبه ای به یک اهری یا یک ایرانی چی میگذره .
پی نوشت : دست همه کامنت گذاران محبت آمیز پست قبلی را تک به تک میبوسم . کامنت روشنک را بیشتر ! به دلیل اینکه عملن میخواست کمک حالم باشد . گفته باشم

اس ام اس عاشقانه

چند وقت پیش و درست اولین شبی که منزلبانو در بیمارستان بستری شد طوفان شدید و هولناکی شهر تبریز را فرا گرفت . طوفان غوغا میکرد و من نگران حال ایشان بودم . برایشان اس ام اس فرستادم بدین مضمون که : دُخمَلکم نترسی ها ، این نیز خواهد گذشت . در جواب پیامکم چنین دریافت کردم که : نمیترسم . ولی پنجره ها زوزه وحشتناکی میکشند
دوباره برایش نوشتم :
عزیزم ، میدانی این همه زوزه باد از برای چیست ؟ ... آمده است تا همه دردهایت را با اینهمه تندی و تیزی با خود ببرد ... باور کن

39

بیایید با هم بخندیم که زندگی کردن را چه باک ، وقتی محکوم و حاکم هر دو رفتنی اند.

38

سر بلند ترین قله ، همان قله ایست که حتا به " آفتاب " هم باج نمیدهد .