‏نمایش پست‌ها با برچسب آنتراکت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آنتراکت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

بی پدر مادر

جیش به جامان میکردیم در کودکی
مادر دعوامان میکرد به آهسته گی
پدر وساطت میکرد به شایسته گی

چقدر عمرمان بی خود شده اکنون

بی پدر مادر ! 



۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

داستان شلوارک من

خستۀ راهم
مادرم زنگ زده میگوید دلم برات تنگ شده بیا ببینمت
درد پام آخ . درد پام
بنا به فرموده اش میروم به دیدنش . دو تا سیب گنده از این پائیزیآ مال حیاطشان را داخل یه بشقاب میذاره جلوم میگه : اگه بابات بود حتمن بیشتر به این درختا میرسید و سیبش بزرگتر از این میشد .
میگویم آی مادر آی مادر جان قدر عافیت را به وقتش باید سند زد . الان دیره
میفرماد : این شلوارک چیه پات کردی
(ء)



۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

قناری پسرک روز جمعه مرده بود .او را شنبه خبرش دادم



روز شنبه بهش گفتم: قناری ات پر کشیده و رفته چونکه پنجره هاباز بودند . طفلکی اخمی کرد و با لحنی غمگین پرسید ، برنمیگردد ؟
گفتم :
اگر کسی بعد از گذشتن از پنجره و دیدن آزادی و پرواز را در فضای باز
لایتناهی تجربه کند دوستان و همدلان و همسفرانی پیدا کند با هم و با عشق دنبال دون و آب و آشیان روند به فکر ساختن خانه ای برای آینده شان در لب و کنج کوهی و با سوراخ درختی و یا حتا باکاه های لب آب ملایمی بفکر لانه سازی بیفتند تا فرزندانشان را در آن پرورش وآموزش دهند بزرگشان کنند و به عرصه رسانند و به پرواز در آورند و خوشبختشان کنند ... دیگر هرگز داخل قفس برنمیکردند.
پسرک سر بزیر انداخت و آه کوچکی کشید و گفت من به خوشبختی"کوکو طنازم" خوشحالم

برایش توضیح دادم : زندگی یعنی همین یه تیکه کوچکی بامشقط اما دلچسب و دلنشیتن ... هردو لبخند زدیم
اختصاصی خودم در ف.ب

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

دخترکی بی پناه و بی پدر مادر ، ولو در کوچه ها در یک شب تابستانی

دیر وقت ِامشب رفته بودیم پارک شهرمان . چند متر به چند متری سطل زباله بود ولی متاسفانه اکثر جاهاییکه مردم بافرهنگ ما نشسته و خورده بودند (کوفتشان بشود- ببخشین ) و از سیاست و فرهنگ و علم و بهداشت و انرژی هسته ای بحث کرده بودند و تشریف برده بودند پر از آشغال بود ! وقتی بساطمان را جم کردیم که برگردیم خانه ، زباله هامان رو توی یک کیسه نایلونی ریخته و بردیم که بریزیم به سطل زباله . در کمال حیرت متوجه شدیم که آه ، آه ، سطل زباله ها عین کف دستمان تمیز است . هیچ زباله ای درونش جا نگرفته بود . خندیدیم ولی کاش گریه میکردیم !
بگذریم
برگشتیم خونه و تا در (درب) حیاط رو گشودیم یه دختر بچه ناز جَلدی دوید توی حیاطمان . وا حیرتا . این دیگر از کجا پیداش شد . پس پدر مادرش کجاس ؟ کی اینو اینوقت شب ول کرده به امان خدا . در هرحال ایشان را شیر دادیم و برای یک شبمان مهمانش کردیم تا ببینیم فردا برایش چه اندیشه ای کنیم .
: تصویر فوق از مهمان ناخانده امشبمان است . ضمنن تصویر بخاطر اینکه با دوربین گوشی همراه گرفته شده مقداری کم کیفیت است . به بزرگی خودتان قربانم !

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

بچه قدیمای اهر

ایستاده از چپ به راس : علی رضایی  - عباس آل یاسین - علی ریحانی فر -  علیرضا قربانی - علی ایمانی -  ناصر مافی - استاد چرچی
نشسته از چپ به راس : نایب زاده - عباس اقبالی - رضا حدیثی - هاشم هاشمی - کوزه گری - قدیم نصیری - رضوانی
نشسته از چپ به راس : طبقه پائین : نصرت توتونچی - بهروز بابایی - محمد حسین بقالیان - کاظم صراف زاده - محمود علیرضایی 

استفاده کردیم از صفحه فیس بوکی استاد چرچی