‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

شعر کوتاه

: شعر بلند دوست نداری ؟

:: نشد نداشته هام را به رُخ بکشم
بگویم که گاهی وقت ها
از شعور ِ بلند هم میترسم !
اینکه کسی دیوانه باشد این وسط حرفی نیست .

 
 
93/1/9

۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

قافلۀ شتر

خیلی بد و خوب است این
دیگران نسبت به تو چه فکر کنند
که چیزی بارش نیس !
خیالش نیست
...
مانده ام خدا
قافلۀ شترمان را کجا بخابانیم
با باراَش




30 دیماه 92


 

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

فراسوی هر درد رازی است ؛ چکیده های دل یک بیمار


"فراسوی هر درد رازی است" کتاب تازه منتشر شده ای از خانم نسرین امامی زاده به بازار کتاب آمده است. این کتاب که شعرها و دلنوشته های ادبی ایشان در رابطه با درد و بیماری ایشان میباشد  با عشق تقدیم شده به آنان که درد را هم زیبا می کشند .
تهیه و مطالعه این کتاب توصیه میشود .




برای خرید اینترنتی کتاب روی لینک ذیل:
پدرام بوک کلیک کنید.
و یا به آدرس:
اصفهان - خيابان شيخ صدوق شمالي - ابتداي خيابان شيخ مفيد --کتابسرای پدرام 6635110 - 6623976 - 0311
مراجعت فرمایید.
 




۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

یادگاری

خودم را یادم نمی آید

شاید جاری شده ام
چون نقاشی آبرنگ باران خورده
در آینۀ تمام قد روی دیوار

 



92/10/4


 

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

گردکانی بر گنبد

  صبح راه افتاده ام برم سرِکارم . از داخل حیاط که وارد کوچه میشوم میبینم یکی از هم محله ای هامان که پیرمرد بازنشسته یکی از ادارات ِ ، و کمرش آنقدر خم شده که وقتی راه میرود بالا تنه اش به موازات شیکمش قرار میگیرد ، دارد دوروبر تیر چراغ برق دنبال چیزی میگردد . به حسب ادب نزدیکش میشوم و بعد از سلام از ازش میپرسم چیزی گم کرده اید همسایه ؟ سرِ پُر از سفید مویش را به طرف من برگردانده جواب سلامم را میدهد و میگوید دنبال گردو میگردم
هاج و واج میپرسم گردو ؟
او با لبخند ملیح اش جوابم میدهد که کلاغها سر صبح گردوها را از درخت گردو میچینند و بالای تیر چراغ برق میبرند تا آنرا زیر پایشان نگه داشته و با نوک شان بشکنند تا محتویات داخل آنرا بخورند . بعضی وقتا گردو قِل میخورد از زیر پایشان و میوفتد زمین

کلاغها هرگز بخاطر ترس از ما آدمها دوباره نمی آیند پایین تا اونا رو بردارند . من هر روز صبح دور و بر تیر چراغ برق میام تا گردو جَم کنم . حاج خانوم گردو را دوس دارد . نان تازه میگیرم و با پنیر و گردو صبحانه میخوریم . آخه میدونی چیه گردوی تازه قیمتش بالای بیس هزار تومنه

راه میوفتم . سر کوچه که میرسم میبینم یکی دو تا گردو هم در اطراف آخرین تیر چراغ برق روی زمین افتاده . خم میشوم و سه تا گردو رو میگیرم دستم ... راه میوفتم طرف همسایه مون ... میگویم حاجی اونجا هم یه چن تایی گردو پیدا کردم ... گردوها رو باخوشحالی ازم میگیرد و جلوی من آنها را میشمارد . یازده تا شده . تشکری میکند و رو به من کرده میگوید . خلق الناس نمیفهمند که خدا روزی رسان ِ
خوبه برا صبحانۀ امروزمان کافیست

بازم راه میوفتم ... در مسیر راهِ خانه تا سرِ کارم ، همش رویای کلاغ بود با اون آب دهنش و گردو بود به گردی اش و پیرمرد همسایه به کمر دولا شده اش

پنجم آبان نود و دو


۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

«مولفین» داستان ِ راستان امروز عصر پنجشنبه مان


از فرط بیکاری نشسته ام در یک طلافروشی که خانم پا به سن گذاشته ای وارد شده و بعد از سلام به فروشنده میگوید آقا مورفین دارین ؟
طلافروش هاج و واج مانده  میپرسد ، چی چی خانم ؟
زن : مورفین
طلافروش : با حالت گرفته و عصبانی و با این فکر که شاید همکارانش باهاش شوخی کرده باشند به خانمه میگه کی شما رو اینجا راهنمایی کرده
زن : هیش کی
طلافروش به طرف درب مغازه میرود تا آنرا ببندد و به پلیس زنگ بزند با این ذهنیت که شاید کسی قصد و غرضی داشته باشد و مواد مخدری چیزی را داخل مغازه جا دهد و ....
وقتی داشت کلید در را می چرخاند تا قفلش کند با صدای بلند گفت : حالا زنگ میزنم به پلیس 110 تا ببینیم کی مورفین فروشه
زن : چرا پلیس ؟ تو رو حضرت عباس . مگه من چی گفتم ؟ دزدی کردم مگه
طلا فروش : تو ازمن مواد مخدر میخای ؟ حالا معلوم میشه . صبر کن
«طلافروش برمیگرده پشت پیشخان»
زن : گرفتن یک مدال برا نوه ام اگر ایرادی داره زنگ بزن . اصن زنگ بزن به رئیس پلیس کل کشور ! منکه خلافی نکرده ام . مگه من چی خاستم ازتان
زن : مَوات چی چیه اصلن . منکه نمیفهمم
طلا فروش : مورفین مگه مواد نیس ؟ تو چرا ازم اینو خاستی
زن : نه بابا ! بجان عزیزت من مدال میخام برا نوه ام . از این مدال کوچیکها که به شکل ماهی یه

من متوجه جریان شده و از خانومه میپرسم منظورت دولفینه حاج خانم ؟
زن : آره خُب همون . و رو به طلافروش کرده و میگه آره ، آره
 همون مولفینی که این آقا گفتند    


دوم مهر نود و دو


۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

حال خراب

عکس از زلزله ارسباران و از خودمه !




کسی
دوان ، دوان حتا
به حال خرابم
نمی رسد
















مهر 92


 

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

عشق در نگاه اول

هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.
چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته‌اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی‌آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته‌اید در گوشی تلفن؟
 ولی پاسخشان را می‌دانم.
 نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.
بسیار شگفت زده می‌شدند
اگر می‌دانستند، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
و خنده‌ی شیطانیش را فرو می‌خورد و
کنار می‌جهید.
علائم و نشانه‌هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه‌ی گذشته
برگ درختی از شانه‌ی یکیشان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته‌های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه‌ی آن باز می‌شود.

:: ویسلاوا شیمبورسکا

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

به مناسبت 16تیرماه سالگرد درگذشت سید مرتضی موسوی اهری شاعر«سوتک»



شعر سوتک ، شعری که به اشتباه به نام دکتر شریعتی میشناسیم !
چند نفر ما این شعر را شنیده ایم یا خوانده ایم؟! چند نفر فکر می کنند و بر این باورند که شعر ” سوتک ” را دکتر شریعتی نوشته و سروده است؟!

پس از مردن چه خواهد شد
نمی‌دانم
نمی‌خواهم بدانم
کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی‌در‌پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم
گوش‌ها را بر ستوه آرد
و خواب خفتگان خفته را
آشفته و آشفته ‌تر سازد
و گیرد او
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام
اختناق مرگبارم را

تقریبا اکثر کسانی که سر و کارشان با شعر و ادب است این شعر را هم مثل شعر زمستان اخوان ثالث یا شعر تولدی دیگر فروغ یا هوای تازه ی شاملو ، به کرات شنیده اند و چون تبلیغ شده روی این شعر که کار دکتر شریعتی بوده ، پذیرفته اند که دکتر شریعتی شعر سوتک را سروده . در حالی که شاعر این شعر ، شاعری کمتر شناخته شده بنام موسوی اهری ست . این شاعر گمنام که کتابی هم در سالهای دور چاپ کرده ، نام کاملش سید مرتضی موسوی فرزند سید قاسم است که در 4 آذرماه 1321در روستای رشت‌آباد قدیم، از توابع اهر، به دنیا آمد . وی تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود و متوسطه را در اهر به اتمام رساند و در ادامه از دانشسرای تبریز فارغ‌التحصیل می‌شود و به شغل معلمی روی می‌آورد. اشعار او در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، مجله جوانان و عصر تبریز به چاپ می‌رسیده است. آثار انتقادی او باعث برانگیختن خشم صاحبان قدرت می‌شود؛ به طوری که توسط ساواک جهمنی دستگیر، شکنجه و زندانی می‌شود و عاقبت در 16 تیرماه 1354 به حیات پرماجرای خود خاتمه می‌دهد.

شعری دیگر از مرتضی موسوی اهری:
سرود سروها

در باغ، های و هوی غریبی فتاده است
از هر طرف صدای تبر می‌رسد به گوش
و چرخ سفله
سینه خورشید خویش را
با دشنه کسوف از هم دریده است!
در اختناق باغ نفس بند می‌شود
گویی که بامداد قیامت رسیده است
اینک پرندگان باغ
با بال‌های خسته خود بر فراز باغ
پرواز می‌کنند
و با زبان خود که همان بی‌زبانی است
هر دم هزار همهمه آغاز می‌کنند!
از هر طرف صدای تبر می‌رسد به گوش
و خورشید با آن‌ همه جلالت و حشمت
در زیر چکمه‌های کسوف آرمیده است
بانگی بلند
در کوه‌ها و افق‌های دوردست
می‌پیچد، هولناک
باید ز سروهای باغ
حتی یکی بجا نگذاریم هر کجاست



۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

قانون شطرنج



زمانیکه
برسد به انتهای صفحۀ شطرنج
پیاده ، میشود وزیر
فیل یا اسب و یاهم قلعه و رُخ


اما شاه نخاهد شد هرگز






31/خرداد/92


۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

طب العروض!



































به مروّت که نوکرِ سر ِ خانه مان است خاک برسر گفتیم :
تو نباشی لامروّت ما هیچ .
خنده ای کرد و گفت: معذرت آقا
اسهال خدمت دارین ؟
فرمودیم نه،  یبوستی ناشناخته
گفت انجیر بخور آقا ، با عَن ِ جیر باهم
مشفی خداست
...
این مروّت ِ لامصب کجاس الان ؟
خورده و کم خورده از پس هم میشاشیم .


اسفند 91

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

در باز کن


عاج دار یا صاف ؛
باور کنیم
"درباز کن" به یقین
مبهم ترین عتیقۀ قرن است .






اسفند 91