صفحه اصلی - وبلاگ قبلی - فوتوبلاگ 1 - فوتوبلاگ 2 - فلیکر - سایت طلا - سایت خبری فرارو - میراث فرهنگی - خبرآنلاین - پارسینه - ایسنا - مهر - بلاگر -
نمایش پستها با برچسب از تاریخ. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب از تاریخ. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه
۱۳۹۲ تیر ۱۸, سهشنبه
به مناسبت 16تیرماه سالگرد درگذشت سید مرتضی موسوی اهری شاعر«سوتک»
شعر سوتک ، شعری که به اشتباه به نام دکتر شریعتی میشناسیم !
چند نفر ما این شعر را شنیده ایم یا خوانده ایم؟! چند نفر فکر می کنند و بر این باورند که شعر ” سوتک ” را دکتر شریعتی نوشته و سروده است؟!
پس از مردن چه خواهد شد
نمیدانم
نمیخواهم بدانم
کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پیدرپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم
گوشها را بر ستوه آرد
و خواب خفتگان خفته را
آشفته و آشفته تر سازد
و گیرد او
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام
اختناق مرگبارم را
تقریبا اکثر کسانی که سر و کارشان با شعر و ادب است این شعر را هم مثل شعر زمستان اخوان ثالث یا شعر تولدی دیگر فروغ یا هوای تازه ی شاملو ، به کرات شنیده اند و چون تبلیغ شده روی این شعر که کار دکتر شریعتی بوده ، پذیرفته اند که دکتر شریعتی شعر سوتک را سروده . در حالی که شاعر این شعر ، شاعری کمتر شناخته شده بنام موسوی اهری ست . این شاعر گمنام که کتابی هم در سالهای دور چاپ کرده ، نام کاملش سید مرتضی موسوی فرزند سید قاسم است که در 4 آذرماه 1321در روستای رشتآباد قدیم، از توابع اهر، به دنیا آمد . وی تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود و متوسطه را در اهر به اتمام رساند و در ادامه از دانشسرای تبریز فارغالتحصیل میشود و به شغل معلمی روی میآورد. اشعار او در روزنامههای کیهان، اطلاعات، مجله جوانان و عصر تبریز به چاپ میرسیده است. آثار انتقادی او باعث برانگیختن خشم صاحبان قدرت میشود؛ به طوری که توسط ساواک جهمنی دستگیر، شکنجه و زندانی میشود و عاقبت در 16 تیرماه 1354 به حیات پرماجرای خود خاتمه میدهد.
شعری دیگر از مرتضی موسوی اهری:
سرود سروها
در باغ، های و هوی غریبی فتاده است
از هر طرف صدای تبر میرسد به گوش
و چرخ سفله
سینه خورشید خویش را
با دشنه کسوف از هم دریده است!
در اختناق باغ نفس بند میشود
گویی که بامداد قیامت رسیده است
اینک پرندگان باغ
با بالهای خسته خود بر فراز باغ
پرواز میکنند
و با زبان خود که همان بیزبانی است
هر دم هزار همهمه آغاز میکنند!
از هر طرف صدای تبر میرسد به گوش
و خورشید با آن همه جلالت و حشمت
در زیر چکمههای کسوف آرمیده است
بانگی بلند
در کوهها و افقهای دوردست
میپیچد، هولناک
باید ز سروهای باغ
حتی یکی بجا نگذاریم هر کجاست
چند نفر ما این شعر را شنیده ایم یا خوانده ایم؟! چند نفر فکر می کنند و بر این باورند که شعر ” سوتک ” را دکتر شریعتی نوشته و سروده است؟!
پس از مردن چه خواهد شد
نمیدانم
نمیخواهم بدانم
کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پیدرپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم
گوشها را بر ستوه آرد
و خواب خفتگان خفته را
آشفته و آشفته تر سازد
و گیرد او
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام
اختناق مرگبارم را
تقریبا اکثر کسانی که سر و کارشان با شعر و ادب است این شعر را هم مثل شعر زمستان اخوان ثالث یا شعر تولدی دیگر فروغ یا هوای تازه ی شاملو ، به کرات شنیده اند و چون تبلیغ شده روی این شعر که کار دکتر شریعتی بوده ، پذیرفته اند که دکتر شریعتی شعر سوتک را سروده . در حالی که شاعر این شعر ، شاعری کمتر شناخته شده بنام موسوی اهری ست . این شاعر گمنام که کتابی هم در سالهای دور چاپ کرده ، نام کاملش سید مرتضی موسوی فرزند سید قاسم است که در 4 آذرماه 1321در روستای رشتآباد قدیم، از توابع اهر، به دنیا آمد . وی تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود و متوسطه را در اهر به اتمام رساند و در ادامه از دانشسرای تبریز فارغالتحصیل میشود و به شغل معلمی روی میآورد. اشعار او در روزنامههای کیهان، اطلاعات، مجله جوانان و عصر تبریز به چاپ میرسیده است. آثار انتقادی او باعث برانگیختن خشم صاحبان قدرت میشود؛ به طوری که توسط ساواک جهمنی دستگیر، شکنجه و زندانی میشود و عاقبت در 16 تیرماه 1354 به حیات پرماجرای خود خاتمه میدهد.
شعری دیگر از مرتضی موسوی اهری:
سرود سروها
در باغ، های و هوی غریبی فتاده است
از هر طرف صدای تبر میرسد به گوش
و چرخ سفله
سینه خورشید خویش را
با دشنه کسوف از هم دریده است!
در اختناق باغ نفس بند میشود
گویی که بامداد قیامت رسیده است
اینک پرندگان باغ
با بالهای خسته خود بر فراز باغ
پرواز میکنند
و با زبان خود که همان بیزبانی است
هر دم هزار همهمه آغاز میکنند!
از هر طرف صدای تبر میرسد به گوش
و خورشید با آن همه جلالت و حشمت
در زیر چکمههای کسوف آرمیده است
بانگی بلند
در کوهها و افقهای دوردست
میپیچد، هولناک
باید ز سروهای باغ
حتی یکی بجا نگذاریم هر کجاست
۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه
دبستان همت اهر
برچسبها:
اجتماعی,
از اهر و ارسباران,
از تاریخ,
تصاویر,
علمی و فرهنگی و هنری,
فیس بوک,
گریز,
یادگاری
۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه
۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه
داستان مرغ کنتاکی
سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که نوه اش آمد و گفت:
بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟
او نوه اش را خیلی دوست داشت، گفت: حتماً عزیزم!
ولی وقتی حساب کرد دید با ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی حتی در مخارج خانه هم کم میاورد!
پس شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.
در یکی از بندهای کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.
دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.
پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی.
درست بود.
پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.
او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند!
امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند .
بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟
او نوه اش را خیلی دوست داشت، گفت: حتماً عزیزم!
ولی وقتی حساب کرد دید با ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی حتی در مخارج خانه هم کم میاورد!
پس شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.
در یکی از بندهای کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.
دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.
پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی.
درست بود.
پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.
او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند!
امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند .
گرچه این داستان خیلی قدیمی یه ولی گفتم اینجاباشد به یادگار بهتر است
ازص.ف ب : نوید اهری
برچسبها:
اتفاقات ساده,
اجتماعی,
ادبی,
از تاریخ,
تغذیه,
داستان کوتاه,
فیس بوک,
وبلاگ یک اهری,
یادگاری
۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه
۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سهشنبه
اولین آمبولانس جهان !
برچسبها:
از تاریخ,
تصاویر,
دانستم ها و ندانستن هام,
شکیللر,
طنز,
گریز,
وبلاگ یک اهری,
یادگاری
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه
اعجوبه مفلوج ، استیفن هاوکینگ / نمونه بارز امید به زندگی
( Stephen Hawking )
متولد 8 ژانویه 1942
او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی
متولد 8 ژانویه 1942
او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی
قادر نیست دست و پایش را تکان بدهد یا بدنش را خم و راست کند. از همه بدتر توانایی سخن گفتن را نیز ندازد. زیرا عضلات صوتی او که عامل اصلی تشکیل و ابراز کلمات اند مثل 99 درصد بقیه عضلات حرکتی بدنش در یک حالت فلج کامل قرار دارند. مشتی پوست و استخوان است روی یک صندلی چرخدار که فقط قلبش و ریه هایش و دستگاه های حیاتی بدنش کار می کنند و بخصوص مغزش فعال است. یک مغز خارق العلده که دمی از جستجو و پژوهش و رهگشایی بسوی معماها و نا شناخته ها باز نمی ماند.
این اعجوبه مفلوج استیفن هاوکینگ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است که اکنون در دانشگاه معروف کمبریج همان کرسی استادی را در اختیار داردکه بیش از دو قرن پیش زمانی به اسحق نیوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنین وی را انیشتین دوم لقب داده اند زیرا می کوشد تئوری معروف نسبیت را تکامل بخشد و از تلفیق آن با تئوری های کوانتومی فرمول واحد جدیدی ارائه دهد که توجیه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ریز اتمی تا کهکشان های عظیم باشد.
اینشتین معتقد بود که چنین فرمول یا قانون واحدی می بایست وجود داشته باشد و سالهای آخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفیقی نیافت.
این اعجوبه مفلوج استیفن هاوکینگ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است که اکنون در دانشگاه معروف کمبریج همان کرسی استادی را در اختیار داردکه بیش از دو قرن پیش زمانی به اسحق نیوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنین وی را انیشتین دوم لقب داده اند زیرا می کوشد تئوری معروف نسبیت را تکامل بخشد و از تلفیق آن با تئوری های کوانتومی فرمول واحد جدیدی ارائه دهد که توجیه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ریز اتمی تا کهکشان های عظیم باشد.
اینشتین معتقد بود که چنین فرمول یا قانون واحدی می بایست وجود داشته باشد و سالهای آخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفیقی نیافت.
برچسبها:
از تاریخ,
بیماری ای ال اس,
ترجمه,
دانستنی ها ،,
زندگی از دید دیگر,
ورزش و علم فن آوری,
هاوکینگ,
یادگاری
۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه
۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه
کشتی رافائل
کشتی رافائل در سال 1965 تا 90 میلیون دلار قیمتگذاری شد اما ایتالیا با توجه به شرایط اقتصادی 10 سال بعد آن را به مبلغ دو میلیون دلار به ایران فروخت.
شهری به نام کشتی رافائل
نخستین طرح کشتی رافائل در سال 1958 میلادی توسط ایتالیایی ها کشیده شد و رافائل به طول 276 متر و عرض 31 متر در کشور ایتالیا ساخته شد.
در کشتی رافائل 850 خروجی رادیو تلفنی ، 6 استخر شنا ( سه استخر برای بزرگسالان و سه استخر دیگر برای کودکان ساخته شده بود ) ، 750 کابین ( در هر کابین یک حمام و توالت شیک و لوکس که با مرمرهای ایتالیایی تزیین شده بود وجود داشت ) ، 18 آسانسور، 30 سالن اجتماعات ، تالار نمایشی با 500 صندلی و باشگاه های ژیمناستیک و پرورش اندام ساخته شده بود.
رافائل بزرگ بود و با عظمت .یک کشتی با شکوه با همه امکانات تفریحی که تو زمان خودش نظیر نداشت . یک کشتی با سالنهای سینما و تئاتر ، زمینهای ورزشی ، استخر ، هتل ، تالارهای باشکوه ؛رستوران ... هیچ کدوم از کشورهای پیش رفته اون زمان همچین کشتی رو نداشتن .
میگن روزی که رافائل از ایتالیا به سوی ایران حرکت میکنه مردم ایتالیا با اشک رافائل رو بدرقه میکنند . چون کشورشون مثل ایران پول دار نبود و رافائلی رو که خودشون ساخته بودند مجبور بودند به ایران بفروفشند.
رافائل در میان اشک و ا ندوه ایتالیا رو ترک کرد و زیبا و خرامان به سوی ایران پیشرفت .
در بهار 1356 رافائل با 50 خدمه ی ایتالیایی و با افزایش ظرفیت در حد سکنای 1800 نفر در بندر بوشهر پهلو گرفت . موج ها ی دریا بوق بلند و غریبی را به گوش اهالی شهر بوشهر می رساند .
مردمان بندر بوشهر وقتی از پنجره ی خانه های بافت قدیم به بیرون نگاه انداختند حیرت زده ، غول سفید و باشکوهی را دیدند که به ساحل بوشهر نزدیک می شد . کسی خبر نداشت که این کشتی بزرگ و سفید که تراکم دود از دودکش های عقبش به هوا بر می خاست و بدنه اش این چنین سفید و درخشان بود ، قرار است سال ها مهمان ذهن وجان مردمان این شهر شود .
بوشهری ها که تا به حال کشتی های زیادی را دیده بودند فوج فوج می آمدند ، در ساحل جمع می شدند و با اشتیاق این کشتی زیبا را می دیدند و با زمینه ای از این کشتی عکس می گرفتند .
از آن قصر سفید کمتر نور شکوه و آبادی به چشم می خورد . به نظر می رسید رافائل در کنار ساحل بوشهر رها شده تا به صورت یک آهن قراضه فروخته شود . زمزمه هایی نیز شنیده می شد که قرار است این کشتی توسط واسطه های غیرایتالیاتی به ایتالیا بازگردانده شود . مرگ در سال 1362 تصمیماتی برای بازگرداندن رافائل و میکل آنژ به سفرهای دریایی گرفته شد اما هنوز این تصمیم عملی نشده بود که در روز پنجشنبه 26 آبان 1362 هواپیماهای عراقی بالاخره در گرماگرم بمباران خارگ و بوشهر آن را هدف موشک قرار داده و به آن آسیب جدی وارد کردند به حدی که رافائل تا نیمه در آب های کم عمق ساحلی لنگرگاه بوشهر فرورفت . به همین دلیل کشتی را توسط یک یدک کش 1000 متری در کنار ساحل جابجا کردند . چیزی نگذشت که یک کشتی باری به نام "ایران سلام" (ایران سیام ) ناگهان به صورت اتفاقی با آن برخورد کرد و به بدنه اش آسیب جدی رساند و کاری را که هواپیماهای عراقی آغازش کرده بودند تمام کرد؛ رافائل کاملا در اعماق خلیج فارس غرق شد و آن گاه مورد هجوم بیشتر عده ای ازغواصان محلی واقع شد . عده ای از این افراد که خبر از گنجینه های درون کشتی داشتند، آثار گرانبها و هنری ای که هنوز در کابین ها و سالن اجتماعات کشتی و رستوران هایش باقی مانده بود را به یغما بردند .
بدین ترتیب کشتی اقیانوس پیمای رافائل بیشتر از هفت سال ن توانست در کنار سواحل جنوبی ایران دوام بیاورد و خیلی زود به افسانه ای غریب تبدیل شد .
در حال حاضر کشتی رافائل در ساحل بوشهر دیده نمی شود و زیر 7 متر آب ، در فاصله ی دو کیلومتری نیروگاه اتمی قرار گرفته است. بعد از سال ها مسئولین تصمیم دارند آن را از سواحل بوشهر خارج کنند البته نه
برای احیاء بلکه سفری دیگر در پیش است .
مقصد نهایی ذوب آهن اصفهان است! برگرفته از یک ایمیل
مرتبط با موضوع : رافایل-همیشه در قلب بوشهر هستی
برچسبها:
از تاریخ,
دانستم ها و ندانستن هام,
یادگاری
مکان:
اهر، ایران
۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه
قلی خان سالار(ساری قلی خان)
اِاِاِ ! با موسيقی دوره های قبل آذربايجان مثلاًدوران مشروطيت چقدر آشنايی داريد ؟
دكتر قره داغی ـ من فقط در حد چيزهايی كه از پدرم شنيده ام ميدانم . پدر من « قلی خان سالار » بود كه ايشان نسبت به زمانة خودشان از نظر سواد خيلی باسواد بودند و برخی ها می دانند كه ايشان در دوره ای مدرك ديپلم داشته اند كه در آن زمان اصلاً مدرك ديپلم را كمتر كسی داشت . ايشان در سال 1254 شمسی به دنيا آمده بوده و در سال 1348 شمسی در بيمارستان آزاد تهران حدوداً در سن 94 سالگی فوت كردند . ايشان به 5 زبان دنيا همراه با ادبيات آنها تسلط كامل داشت . به ايشان « ساری قلی خان » ميگفتند . البته ايشان اصلاً زردچهره نبودند ومن هميشه تعجبم از اين است كه چرا به ايشان « ساری …» می گفتند ؟ ايشان موهايی به رنگ سفيد داشتند حتی پوستشان هم سفيد بود . كه معمولاً موهايش را رنگ می كرد . سفيد از نوعی كه الان هم بعضاًدر جامعه می بينيم كه از همان نوع بود . ايشان همانطور ی كه گفتم به 5 زبان از جمله روسی ، فرانسه ، عربی را مثل زبان مادری اش حتی ادبيات آن تسلط كامل داشت . فارسی و تركی را هم كه می دانست . من ديده بودم كه به زبان ارمنی و كردی هم صحبت می كرد . در واقع در آن دورة بی سوادی وی با 7 زبان آشنايی داشت البته در مورد موسيقی و ادبيات آن دوره هم بايد بگويم كه من فقط از ايشان چيزهايی شنيده ام . فقط در اين حد . پدر من و دوستانش تفكرات روشنفكری خود را از طريق جملات طنز در جامعه نزج و نسخ ميدادند . با توجه به اينكه ارتباطات در آن دوره مثل دورة امروزی ما قوی و با سرعت انجام نمی گرفت . حتی آنها در زمان اشغال آذربايجان توسط روسها حتی قهوه خانه ای و محفلی تشكيل دادند در محلة « ايكی قاپيلی » يا «ايكی قالا» به نام « ائششك لر قهوه سی » و خيلی ها هم فرض كرده بودند كسانی كه به اين قهوه خانه می روند افرادی بی شعور و لمپن هستند در حالی كه اقتضای زمان ايجاب كرده بود كه آنها برای انتقال پيام خود به جامعه در كسوت چنين اسمی كار خود را انجام دهند . آنها سياستمداران و افراد متفكری بودند كه به دليل اختناق حاكم در جامعه در اين محفل از طريق طنز و ماجراهای طنز افكار و عقايد را در جامعة تبريز انتشار می دادند . حتی پس از اتمام دورة اشغال و عقب نشينی روسها باز اين كار ادامه يافت و در روزنامة توفيق صفحه ای اختصاص داده شد به حزبی به همين نام « حزب خران » كه فكر می كنم حتی عضوگيری هم كردند . شعری را مربوط به آن دوره كه پدرم ميخواندند برايتان می خوانم و احتمال غريب به يقين اين شعر را هم خودش سروده بوده با همان وزن و آهنگ شعر معروف « گلی خوشبوی در حمام روزی …» با اين مضمون در مورد وضعيت نان و جو موجود چون در آن دوره وضعيت نان بد بود و نانواها خاك را قاطی آرد كرده و به مردم می دادند در اعتراض به آن وضع اين شعرگفته شده :
يكی نان سياه بد قواره
رسيد از دست وردستی به دستم
بدو گفتم : جوپی يا نان گندم
تو نانی واقعاً يا بنده مستم
بگفتا من نه جو هستم ،نه گندم
وليكن با جوو گندم نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
و گرنه من همان خاكم كه هستم
زسنگك چون شنيدم اين سخن را
پريد هوش از سر و عقلم ز دستم
به تنقيد مسبب های اصلی
دهان را باز كردم ديده بستم
بگفتم كه برو باعث حياكن
مگو ديگر كه من ميهن پرستم
.
.
... : از FB - RANA
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
معرفی بعضی از خائنین به انسانیت !!
یکی دو نفر از خیانتکارترین متفکرین به مذهب اسلام ، یکی دکتر شریعتی بود و آن دیگری دکتر سروش . بقیه یادمان نیس.! و گویا اقبال لاهوری هم نیز !
برچسبها:
از تاریخ,
حرفهاي خودماني,
دل رنج نامه,
دلتنگي ها و نگراني
۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه
تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده ، تفاوت قدمت آنها نیست . هست ؟
داشتیم نصف شب وبگردی میفرمودیم که به این ایمیل برخوردیم و بنا به درخواست فرستنده اش برای دوستان ( سِند آل ) فرموردیم . ولی از طرفی ایمیل همه دوستان را نداشتیم و از طرف دیگر گفتیم خوانندگان ناشناس وبلاگمان هم بی نصیب نگردنداز اینهمه فضلی که بدستمان داریم و گشایش به ید نکنیم !
پس مرور کنیم ...
.
.شايد كه عمل كنيم:
تفاوت كشورهاي پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نيست.
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و عقب مانده است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و پیشرفته هستند
تفاوت كشورهاي عقب مانده و پیشرفته در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
افراد تحصیلکردهاي كه از كشورهاي پیشرفته با همتايان خود در كشورهاي عقب مانده برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و توسعه یافته را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1. اخلاق به عنوان اصل پايه
2. وحدت
3. مسئوليت پذيري
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي عقب مانده تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان عقب مانده هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.
ما عقب مانده هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستيم.
اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد:
اتفاقي براي شما نميافتد،
گربه شما نميميرد،
از محل كارتان اخراج نميشويد،
هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود
و مريض هم نخواهيد شد.
اما اگر میخواهید تغییری ایجاد کنید،
اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان آن را بفهمند و عمل كنند
...
توضیح اینکه : حقیر بعلت تورم شدید پاها و زانوانم بمدت یکی دو هفته در بیمارستان بستری میشوم از امروز . توصیه ما اینست که یا فرهنگمان را بِلُنمبانیم و عوضش کنیم و یا یکی از اون فرهنگهای ناب و تو دل برو رو وارد کنیم تا ماهم بله هم که !
تندرست و شادمان باشید ایشاللآه
۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه
روزگاری من و سید علیمحمد مَچ بودیم

عکس من و حاج سید علی محمد دستغیب شیرازی زمانیکه در سال 1355 در اهر تبعید بود . آآی جوانی ... آآی انقلاب ... راستی ! بچه های اون زمان انقلاب کجان الان ؟ "عبدالرحمان دادمان" را خوب یادم هست هنوز.
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
اَرَس : مرثيه ای برای سارای - یا - آپاردی سیللر سارانی ، بیر آلا گوزلی بالانی - یا - سیل سارانی آلدی قاشدی
این افسانه زیبا را از اینجا برداشتم . راستش را بخواهید هر چقدر خواستم در کامنت دانی بلاگفایشان آدرس این ترانه ( اگر برایتان فیلی ط ر نیست ببینید حتمن ) را بگذارم نشد و نشد . تصمیم گرفتم آنرا با آدرس ویدیو کلیپش در وبلاگ خودم بگذارم . زنده باشی دنیز جان ! جان گرفتیم به مولا . در آنجا میخوانیم :
افسانه، به سرگذشت یا رویدادی خیالی از زندگی انسانها، حیوانات، پرندگان یا موجودات وهمچنین دیو و پری و غول و اژدها اطلاق می شود که با رمز و رازها و گاه مقاصدی اخلاقی، آموزشی توأم است شخصیت های افسانه ای اغلب به انگیزهء عشق است که تن به مخاطرات راه می دهند. در جهانِ افسانه وقتی جستجو در جنگل زندگی به پایان می رسد که دو نفر، اغلب از روی تصادف با هم همراه و همسفر بشوند.
وقایع افسانه ای شرحِ مخاطرات راه، دسیسه های اهریمنی، توطئه ی ساحران و انواع موانع در راه رسیدن دو انسان به هم است. نکته در اینجاست که شخصیت های افسانه ای زندگیِ درونی ندارند. جهان افسانه، جهان تصاویر چندمعنایی ست. وقتی از گرسنگی سخن گفته می شود، مراد، تلاش برای زنده ماندن و اشتیاق به زندگی ست. در جهان افسانه ها اغلب با اشتیاق و حسرت آدمی آشنا می شویم. در اینجا به جای یک موقعیتِ مشخص و تراژیک، از حرکت، از سفر، از راه و از میل به رسیدن و وصال سخن گفته می شود عشق در جهان افسانه ها رنگی از عرفان دارد.
افسانه ها نظر به یگانگی ِ اجزای طبیعت دارند و.... در بین افسانه ها،افسانه هاي آذربايجان از زيباترين ، كهن ترين ، و پر محتواترين افسانه هاي جهان محسوب مي شوند . در بررسي اين افسانه ها ما تصاوير روشني از طرز تفكّر ، آداب و رسوم ، شيوة معیشت ، جهان بيني ، ويژگيهاي ملي و آمال و آرزوهاي ملت آذربايجان را در طول تاريخ و در اعصار مختلف مي بينيم .
افسانه های قاچاق نبی ، کوراوغلی ، بوز قورد، قیزیل آلما، سارای (آپاردی سئلر سارانی) و... از افسانه های معروف آذربایجان است که در اینجا برایتان افسانه سارای را می آورم
افسانه سارای
«سارای» در افسانه های کهن آذربایجانی نام دختری است که در راه دفاع از حیثیت ، آبرو و سرزمین خود و نهایت وفاداری به همسر در مقابل ظلم و ستم خان و خان ها خود را به رودخانه می سپارد یکی از افسانه های قدیمی ترکان آذربایجان که احتمالا مربوط به دوره دو تکه شدن آذربایجان هست؛ افسانه سارای هست! داستان درباره دختری هست که با پسرعموی خود(آیدین) ازدواج می کند! اما چون پسرعمویش خان چوپان ایل بود مجبور می شود تا گله ایل را برای چرا به منطقه دوردست (کوچ ایل به هنگام رسیدن فصل گرما) ببرد! هنگامی که پسر در کنار ایل نبود، خان منطقه گذرش به ایل می افتد و سارای رو می بینه و میگه باید با اون ازدواج کنم! حالا هر چی میگن که بابا این شوهر داره، قبول نمی کنه! بالاخره خان بوده و شعورش در حد یک خان و نه بیشتر!
افسانه سارای
«سارای» در افسانه های کهن آذربایجانی نام دختری است که در راه دفاع از حیثیت ، آبرو و سرزمین خود و نهایت وفاداری به همسر در مقابل ظلم و ستم خان و خان ها خود را به رودخانه می سپارد یکی از افسانه های قدیمی ترکان آذربایجان که احتمالا مربوط به دوره دو تکه شدن آذربایجان هست؛ افسانه سارای هست! داستان درباره دختری هست که با پسرعموی خود(آیدین) ازدواج می کند! اما چون پسرعمویش خان چوپان ایل بود مجبور می شود تا گله ایل را برای چرا به منطقه دوردست (کوچ ایل به هنگام رسیدن فصل گرما) ببرد! هنگامی که پسر در کنار ایل نبود، خان منطقه گذرش به ایل می افتد و سارای رو می بینه و میگه باید با اون ازدواج کنم! حالا هر چی میگن که بابا این شوهر داره، قبول نمی کنه! بالاخره خان بوده و شعورش در حد یک خان و نه بیشتر!
خلاصه، خان سارای رو با تشریفات فراوان سوار اسب می کنه که با خودش ببره و عروسی بگیره! توی راه سارای داستان ما می پره تو رودخونه ( آرپاچای - رودخانه آرپا ) تا این وصلت ناخواسته صورت نگیره! این شعر هم در خطاب به خان چوپان هست که میگه:
گئدین دئین خان چوبانا
گلمسین بو ایل موغانا
گلسه باتار ناحق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر اوجا بویلی بالانی
آرپا چایی درین اولماز
آخار سولار سرین اولماز
سارا کیمین گلین اولماز
آپاردی سئللر سارایی
بیر اوجا بویلی بالانی
*** ترجمه:
بروید و به خان چوپان بگویید امسال به مغان نیاید اگر بیاید به خون بی گناه آلوده خواهد شد(خونش به ناحق ریخته خواهد شد) سیل سارای را با خود برد! سیل سرو قامتی را با خود برد این رود زیاد عمیق نیست زیاد هم سرد نیست عروسی به مانند سارا یافت نمی شود سیل سارای را با خود برد؛ بلند بالایی را با خود برد
سارای افسانه بسیار غم انگیزی است که نشان از ظلم طاغوتیان زمان دارد و دل هر انسان درد آشنا را به لرزه می آورد !
شعر سارای...
می ریخت رقص روسری ات گل به زیر پات
روئیده بود دشت تغزل به زیر پات
هرجا قدم زدی فوران کرد چشمه ای
در صخره ها نبود تحمل به زیرپات
وقتی نسیم رفتن تومی وزید دشت
گسترده بود فرش گلایل به زیر پا ت
حالا تومانده ای وهمین خاطرات تو
دیگر نریخت دشت مغان گل به زیر پات
سارا! تلاطم ارس از اشک های توست
از سیل اشک غرق شده پل به زیرپات
دارد صلابت سبلان آب می شود
در دره های غرق تامل به زیر پات
یک شب بیا به دشت مغان ای عروس ایل!
تا بشکند سکوت شب ِ کلبه ، زیر پات
سارای افسانه بسیار غم انگیزی است که نشان از ظلم طاغوتیان زمان دارد و دل هر انسان درد آشنا را به لرزه می آورد !
شعر سارای...
می ریخت رقص روسری ات گل به زیر پات
روئیده بود دشت تغزل به زیر پات
هرجا قدم زدی فوران کرد چشمه ای
در صخره ها نبود تحمل به زیرپات
وقتی نسیم رفتن تومی وزید دشت
گسترده بود فرش گلایل به زیر پا ت
حالا تومانده ای وهمین خاطرات تو
دیگر نریخت دشت مغان گل به زیر پات
سارا! تلاطم ارس از اشک های توست
از سیل اشک غرق شده پل به زیرپات
دارد صلابت سبلان آب می شود
در دره های غرق تامل به زیر پات
یک شب بیا به دشت مغان ای عروس ایل!
تا بشکند سکوت شب ِ کلبه ، زیر پات
اشتراک در:
پستها (Atom)
















