‏نمایش پست‌ها با برچسب روز مره گی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز مره گی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

اشتباه لپی

عصر جمعه ای از روی بیکاری و بیماری و با باران شدیدی که در گرفته بود نشستیم و فیلم تلویزیونی شبکۀ سومی "اشتباه لپی" که در عین کوچه بازاری بودن آمیخته به طنزی لطیف بود را تماشا کردیم ...  خنده دار بود و ما هم خوشمان  آمد . بالاخره یه جوری باید اوقاتمان را تلف کنیم دیگه ! دروغ چرا البته انگشت اشاره خوبی بسوی سوء تفاهم در زندگی روزمره گی خانواده ها گرفته بود .
داستانش از اینجا شروع میشد که : آقای صولت ،صاحب یک شرکت بزرگ بازرگانی است که درگیر یک موضوع آدم ربایی میشود.آدم ربایان به اشتباه  فردی شبیه به صولت  را ربوده و این شروع ماجرایی خانوادگی ،سوء تفاهم و موقعیت های شیرین را به دنبال دارد ...

کارگردان : بهادر اسدی - بازیگران :  رحیم نوروزی ، حسین توشه ،زهره حمیدی، سولمازآقمقانی، مهرداد نیک نام ، حامد وحید، مجید شهریاری ، مختار مرادی  و ...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

میخام برگردم

1357 منزل آقای کوهی
محمد رضا فرهنگدوست ، نعمت معتقدی
1352 منزل پدری













احساس میکنم بزرگ شده ام و شایدم خیلی گنده! بدم میاد از اینهمه طول و تفصیل دادن و طول و تفصیل گرفتن " به " و " از " زندگی بزرگوارانه .
دلم میخواد برگردم به دوران کودکی و یا حداقلش دوران نوجوانی ام . میخوام دنیام همون دنیای ...کوچیکی باشه که فقط بدرد بازی کردن میخوره ... خیلی دلتنگ ِ صفا و شادی اون روزام . خیلی
دوست دارم از نو و یا از ربع گذشته ی زندگی ام شروع کنم . نمیشه نه ؟ نمیتونم ؟ ... 
مگر این خوان ِ مصلحت و نعمت! ( بر انسان ِ سلطان ِ سترگِ بر روی زمین و دست در خمیر مانده ی بحران زده ی مفلوک ِ مجبور ِ به زندگانی نزار و نحیفِ رنگ و رو باخته ی حماقت آمیخته ی دردآلوده و ستم کش ِ همیشه برده ی روح و جسم ِ محصور ِ در قالب ِ بظاهر غالب ِ اغلب سراپا تقصیرش! ) گسترانیده نشده هنوز ؟
پ ن :  یادی از آرشیو وبلاگم در بهمن 87  که دلم تنگ همین آرزوست هنوز

همچنین"مسعود مشهدی" دروبلاگش داستان هموندی! نوشته که خاندن آن خالی از لطف نیست که متن آن  در زیر آمده است

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

حواست جمع !

چند روزیست که آمپر بنزین ام از کار افتاده منتها حُسن کارش این است  که وقتی باک پُر است  عقربۀ نشانگر موجودی بنزین  ، همان  را نشان میدهد که وقتی خالیست  و  یا نزدیک به تمام شدن ! 

تصویر مرتبط و واقعیست !

این امر گرچه گاهی خطرناک است اما نتیجه اخلاقی اش میتواند این باشد که :
1 - همیشه چیزی بین "بیم و امید" برای گفتن ، هستن ، ماندن ، رفتن ، داشتن ، دست یافتن و حتا از دست دادن داری .
2 - مغرور و یا مایوس نباش . راه بیفت منتها با حواسی جمع !



۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

تصاویر بسیارزیبا و منحصربفردی که روی برف آفریده شد

کاش منم وقت اضافی گیرم بود ... اونوَخ میدونستم چیکار کنم ... میگرفتم میخابیدم عینهو اصحاب ِ مرحوم کهف الرحمه ! گرفتاری ها مگر میگذارد آب خوش و خنکی از گلومان برود پایین مایینمان
خلق اثر هنری روی برف های کوهستان
یک علاقه مند به طبیعت خوش حوصله با گام برداشتن روی برف های دست نخورده کوهستان ها تصاویر زیبایی را خلق کرده است

سیمون بک هنرمند ایتالیایی که با راه رفتن روی برف آثار هنری منحصر به فردی را طراحی می کند. به طور متوسط برای هر کدام از این آثار۱۰ ساعت زمان می گذارد.
سیمون کفش هایی را که خودش درست کرده می پوشد و به صورت تساوی در حرکت، الگوهای پیچیده ای را در مقیاس بزرگ و البته منحصر به فرد را با اسکی کردن روی برف کوه ها بوجود می آورد.




۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

اینجا کسی استعفا نخاهد داد !

مسافرت به تهران هم مزه خودش را داشت
.
به تهران رسیدم . از اهر صبح ساعت چار- روز دوشنبه 12تیر ماه - راه افتادم بطرف تبریز . پنج صبح ماشینم رو پارک کردم در پارکینگ فرودگاه. پروازمان ساعت هفت صبح بود . پریدیم خیلی راحت . رسیدم تهران . رفتم پی کارم . شب رفتم خونه یکی از رفقای ناز و دیرینم . فردا صبح اش هم کار داشتم . کارامو تا ساعت سه انجام دادم و رفتم برا ناهار خونه رفیقم . ساعت پنج و نیم به آژانس زنگ زدم تا منو ببرد فرودگاه (پروازبرگشتمان برا ساعت بیست و پنجاه دقیقه بود و برا خاطر ترافیک سنگین این ساعت از روز، تصمیم گرفتم زودتر راه بیوفتم ) بعد ِ یه بیس پنج دقیقه ای زنگ در نواخته شد . سوارش شدیم و دو ساعت طول کشید تا از خونه رفیقمان برسیم به فرودگاه . تندی رفتم کارت پرواز گرفتم . نشستم رو صندلی های آهنی و توری فرودگاه . الان نشین کی بشین !
ساعت به نُه شب رسیده بود . هیچ خبری از پرواز شماره 5242 به مقصد تبریز نبود . اجبارن شام را با سیب زمینی سرخ کرده با خدا تومان سر کردم . ساعت ده شب به دفتر هواپیمایی آتا مراجعه و اعتراض کردم . مسئول پشت میز نشینش با پر رویی گفت : کی به شما گفته از "شرکت هواپیمایی آتا" بلیط تهیه کنید ؟!؟ ما بخاطر تحریم ، چار فروند هواپیماهامان از کار افتاده اند . گفت : من خودم هم منبعد از "ایران ایر" برای مسافرتم استفاده خاهم کرد ! جوابی نداشتم که لایقش باشد
از دفتر آتا که در طبقه دوم فرودگاه مهرآباد بود سرازیر سالن انتظار شدم . همه مسافرا سرگردان و ویلان بودند . تنها ما نبودیم ها . مسافرین همین شرکت به مقصد ارومیه و هشتپر هم عین ما بودند . ساعت یازده و خورده ای بلندگوی زیرسقفی با صدای مَلَس ِ خانومی اعلام کرد که ما ساعت دوازده ونیم نصف شب میپریم ... ساعت که از دوازده و نیم گذشت باز صدای همان خانوم بود که اعلام کرد : با عرض پوزش از مسافرین محترم پرواز 5242 به مقصد تبریز ، پرواز شما به ساعت یک بامداد به تعویق افتاده  . ساعت دو و ده دقیقه بامداد بود که هواپیما از زمین کنده شد . ساعت سه و پنج دقیقه فرودگاه بین المللی تبریز بودیم . ناگفته نماند که دونفر از مسافرین همین پرواز حالشان بخاطر اینهمه معطلی و ... به هم خورد و نیاز به اکسیژن داشتند که از طرف مهمانداران مهربان هواپیما در اختیارشان گذاشته شد که حالشان تا فرود هواپیما قابل توصیف نبود . آخر سر هم بعد از فرود ، از طرف هواپیما ! از"امدادگران فرودگاه" برای انتقال این دو مسافر بد حال تقاضای کمک و همکاری شد .
بماند
منکه اتومبیلم توی پارکینگ بود کارم را راه انداختم و بعد از طی مسیر 100 کیلومتری خودم رو در ساعت چار و نیم بامداد بخانه رسوندم . بودند کسانیکه روشان نمیشد نصف شبی کوبه ی در ِ خانه دوستی و یا فامیلی را بکوبند که جان پناهشان باشند .
.
 وااسفا 
آیا مسئولیت اینگونه سهل انگاری رو کسی بعهده میگیرد که فردا استعفانامه اش از رسانه ملی بخاطر اینهمه بی مبالاتی و کم احترامی به ملت شریف اش ! خانده شود
.
.
پ.ن: ما که کم گوییم - تو خود حدیث مفصل بخان از این مجمل 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

ویدیو کلیپ هام از جزیره کیش (1)

 سرود" ای ایران " در پهنای آبهای خلیج فارس در شبی مهین در یک کشتی تفریحی
.
چند ویدئوکلیپ از جزیره کیش دارم که میخام شمام شریک تماشاش باشین البت اگه دوس داشتین . باور بفرمائید برای آپلود کردن این ویدیو کلیپ ساعت چار بعد از ظهر تکمه آپلود را زدم و رفتم سر کار و ساعت نه شب که برگشتم 95% اش لود شده بود .

 بعدن آمد : کیفیت فیلم گرفتن از طریق دوربین تیلیفون همراه ازاین بهتر نمیتونه باشه . ایرادات را ببخشین خب . باشه ؟


۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

فَه فَه ، میریم خونه مادر بزرگ

پنجشنبه / 17 / آذر/ 90

ماه آید و زن زاید و مهمان آید
یا
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان آید
------------------------------
هوا یخ زده اینجا . حسابی سرما خوردیم از اون سرما خوردناییکه چن روز زمین گیرت میکنه . "گلاب به روتان" عفونت سینه ام نَفَسم را بریده ... سرفه پشت سرفه همراه با اخلاطی! که همینجوری و یه هویی بیرون میریزه از سینه ت (دور از جون شما ) . از اون سرفه ها که از نَفَس میندازده تت . از بخت بد لوله آب داخل حیاط ترکیده . به چند لوله کش زنگ زدم برا تعویض لوله که هر کدام با یک شگردی جوابم کردن . مجبور شدیم و با این وضعیت بیماریم پاشیم بریم دنبال بقیه شون که شماره تلفونشون رو نداشتیم ! ... کسی توی این سرما مگه لوله کشی میکنه اونم توی حیاط . منم برا خودم مُنگلی ام ها ! ... حالا موندیم که اگه فلکه شیر آب رو ببندیم همه آب لوله های داخلش یخ میبندن و فردا باید چند تایی لوله را تعویض کنیم و همچنین که تا صبح بی آب میمونیم و اگه اینکارو نکیم پول آب مان ده برابر میشه  .
به نظر خودمان این رسیده که فلکه آب رو ببندیم و اهل و عیال را ببریم خونه مادر همسرمون و بعد از عید برگردیم . خوبه ؟ اینجوری خوشحال میشن و از دیدن دوماد سرخانه جشن  نخواهد گرفت ؟
 از دوستان راه چاره ای اگر میدانند راهنمایی مان کنند ...
...
یا اینکه :
سه‌پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عموقلی برسد از تبریز
نامه‌ی رحلت دائی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می‌رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده‌ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

تعبیر خواب !


دیشب خواب عجیبی دیدم . دیدم با یه نفر دعوام شده الان یادم نیس سر چی ... سیلی محکمی به صورتم زد و من آن یکی گونه ام را برگرداندم از برای دریافت سیلی دیگر ...  او مکثی کرد و ... سپس بوسم کرد ... 

کسی میتونه این خواب رو تعبیر و یا تفسیر کنه ؟

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

نامه افشاگرانه فیس بوکی که خاستم مخفی نماند . ضمنن گریسکاری وبلاگمان هم بشود . ای دایی رو عشقه

سلامون علیکم بما صَبَرتُم
از اهر سیتی به نیویورک
امروز عصری سرکارم بودم که دیدم اَبی داداش اومد و گفت چشم سولی. .. تبخال درآورده! شما که باهاش در ارتباطی بگو از اینا استفاده کنه درست میشه . اگه نتونستی تماس بگیری بگو خودم زنگ بزنم . گفتم ایشآالآه تماس میگیرم و قبول زحمت کردم (آیکون چشمک) 
اصل و عین نسخه به شرح زیر است:
علاج تبخال با گیاه درمانی 
باید از مصرف نمک و غذاهای نمکدار جدن پرهیز کنید. از آبلیموی تازه،آب انگور تازه ،آب سیب درختی و دم کرده آویشن شیرازی ،استفاده کنید . برای درمان تبخال نیز روزی سه مرتبه از آب چوبکِ آبی ( چوبک آبی رنگ ها نه چوبک رنگای دیگه - که طریقه مصرف اش را اَبی داداش بعدن به من و من به شما خواهم گفت - و همچنین از پماد پنیسیلین روی زخم بمالید . و روزی دو عدد آسپرین میل کنید . صبح و ظهر یک قاشق سوپخوری گل گاو زبان دم کرده و نوش جان کنید . بر طرف میشود انشالله . خدا را همیشه در نظر داشته باشید .
----------
سفارش کردند هر کدوم از اینها در اونجا نبود بگه من تهیه میکنم و بطریق پست میفرستم
با مهر صادق - سلام برسون و تندی جواب بده تا من به اوشون بگم . با آرزوی سلامتیتان

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

خیلی حرف بود تا بزنیم ! نمیزنیم

woooooooooooooow
میخام یه ماشین بخرم اما نمیدانم چی بخرم ؟ حدودای سی م.ی.ل.ی.و.ن . پژو sw- 207 ایده آلم بود . موجود نبود در ایران ! گفتند در حال تحریم هستیم . عمرمان میگذرد و ما هنوز بخاطرشان!!! تاوان پس میدهیم . راستی مان شده ما نسل سوخته ، کی زندگی خواهیم کرد ؟
شلاق خوردن ها را چه کنیم اونوخ !
بازی های وبلاگی را چه ؟
سالگرد وبلاگستان را به همچنین !
ای دَمتان گرم اسد و بیلی و صادق جم
...........
مینویسیم منبعد . قربان دان !

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

در جای جای زندگی میشود " نوع " را از " نو " تشخیص داد . ( فرهنگ نامه )

میتوانید اینجا بروید یا بر روی این تصویر  تفکر کنید به نوعی دیگر .

سگ یا پدر سگ !

 یک حیف بر آن سگ و صد حیف بر این آدم
امروز :  در یکی از مسیر هر روزه ای که از محل کارم در غروب و یا بعد از غروب میپیمایم صدای عوعوی سگی را میشنوم که حالا بخاطر بی غذایی و یا ناراحتی یی که دارد صدایش در آمده است . با خودم فکر میکنم این صدا نمیتواند برای حفاظت از خانه و یا حتا صاحبخانه بوده باشد .
میرسم  سر صدا ! میبینم سگی از همه جا رانده و درمانده پناه به ساختمان نیمه سازی آورده . موهایش ریخته و قدرت دفاع ندارد . چلاق است و ناتوان . اهل محل که بهش تکه نانی خشک  نداده اند که هیچ بچه هاشان با سنگ سگ را میخواهند بدر از آن خانه کنند . بچه ای سنگ میندازد بهش . اگر خورد هیبیب هورایی میکشند و والدشان برایش دست میزند . اگر هم سنگ به سگ نخورده باشد نوبت دیگری میرسد که سنگ بسویش پرتاب کند تا موجب خوشحالی خاطرشان باشد . صدای ناله سگ دلمشغولیشان شده بود .
ادامه هم ندارد !
پسرک ِ همسایه میخندد
من دارم دیوانه میشوم

پ.ن : همیشه جایی از دهانِ فضول باز میماند.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

مراسم شمع پوفَندون !


دارد بزرگ میشود لاکردار . مودب و موقر نشان میدهد . هی من و مامانش سعی میکنیم بیشتر از این به درازا نکشد ولی همینطوری دارد قد برافراشته میشود . میگویم پسرجان ! حیثیت ما را هم در نظر بگیر . تازه دیپلمه ! عزیزم ، اینهمه قد افرازی برای چیست ؟ میگوید : میروم باشگاه بدنسازی . میگویم : بروی بدنسازی که باید خرج مضاعفی را تحمل کنیم و در و پنجره مان  را گشاد کنیم . میخندد و اضافه میکند : هرچه شما و مامان بگین . مردی شده پدر نابه خطا !


۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

پیغام و پَسغام فیس بوکی !

Hamid Khal... posted on your Wall.
‎Hamid wrote:‎
‎"salam kasebi. chandi pesar? bacheha chetoran . ?hamatoon khoobin . salam beresoon. rasti mahmood chetore . omidvaram ke khoob shode bashe . salam beresoon."‎


باشد حمید جان ! سلام میرسونم . بچه ها خوبن ممنونم . محمود جانمان دارد سالگرد فوتش میرسد . فیس بوک ایراد دارد یا رفاقتها ؟
نیکداد گلت را ببوس
راستی ! خاله نسترن را هم سلام برسان
.
ناخاسته داغ دلم را تازه کردی رفیق

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

هویجوری ( وبلاگ برای همین کاراس دیگه !)

...
مخورصائب  ، فریب  ِ فضل ِ  زاهد را
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار میپیچد
...

پی نوشت : میدانم تگها بیشتر از خود مطلب است . اما چه میشود کرد ، گاهی رگبار می آید با آب  سیل آسا و فراوان تا  ثمره های درختان را بر زمینش بکوبد و اگر زیاد بد جنس نبوده و انصافی کمی مانده به سبز ! سرش باشد همراه خود  ببرد بیاندازد نزدیکتر باز جای شکر دارد ! و بهتر است  ، اما اینکه دارئیت ِ کرتها را ببلعد و وامانده باغبان را مظلوم و مفلوکش  کند  با آنهمه زحمت شبانه روزی اش و اینهمه زندگانی اش را در هم کوبد و به گا دهد ( معذرت ) خودش کلی ناجوانمردیست . . کاش کلونی داشت تا درب  باغش را به هر کس و ناکثی باز نمیکرد . گر چه در این میان " چَپَر " هم حرفی برای گفتن داشت آنوقت . و ابرها بر این حرف لبخند میزدند لاجرم .

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

داغلاری سوکر تیرَختور !

امروز سه شنبه استادیوم آزادی - دیدار تیم تراکتورسازی با پرسپولیس





امروز تراختور ویوا... پرسپولیس هم خدا بهش رحم کناد ! 

گرچه مادر زادی استقلالی ام  . ( یک "دی بزرگ") D 
اما تیم شهرداری تبریز و تیرختور یه نَمه باهامان همچی بفهمی نفهمی آره وآللآه دیگه !
تازه ! جناب پزشک را با زهرا بانو بخاطر پرسپولیسی بودنشان را میستایم .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

اخبار غیرمترقبه

یکی از ضایع ترین خبرها درزندگی ما میتواند این باشد که ، گوشی موبایلت زنگ بخورد و طرف از آنور گوشی بپرسد : شما صاحب این خط را میشناسید ؟ و وقتی با پاسخ مثبت شما مواجه شود . بگوید : ایشان تصادف کرده اند !!!!!!!؟ تندی بیایید اورژانس بیمارستان امام رضای تبریز .
تازه توی راه یادت بیوفتد که " محمود " دامادمان چه اش شده است . محمودمان هنوز در کماست بعد 48 ساعتی . برگشته بودم اهر تا منزلبانو را ببرم تا چهره  محمود عزیز آش و لاش شده مان  را ببیند ( هر چند کار غلطی است و بود )  . حالا به هر جهت : گفتم شما هم بدانید آدرس گم و گور شدنمان کجاس . بازم باید برگردم تبریز

پی آمد :
 این پست ، سریعن و بلا تصحیح و بازخوانی ارسال میشود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

جناب وزیر امور دارایی و اقتصادی و مالیاتی کشور



اگر روزی بعد از گذشت حدود هشت سال و خورده ای و با پرداخت  بدهی های مالیاتی سالهای بعد اش برگ اجرائیه ای قبل از کشیدن کرکره مغازه تان ( سر صبحی ) تقدیمتان کنند ( که به اداره مطبوعه از بابت سال 81 بدهکار هستید )  و با جریمه چند میلیونی تقدیمتان کنند حال و روزتان ( حداقل در آن روز ) چگونه میگذرد . با این توصیف که بدهی های مالیاتی سالهای 82- 83 - 84 و 85 را پرداخت کرده باشید . فکر شریف تان جای بد نرود . حالا مثل من نادان هم زونکن نداشته باشید  تا مدارک مربوطه را ضمیمه کنید برای روز مبادا !؟  با این تفکری چنین نامتین که به ذهنتان برسد شاید اداره دولتی هم بتواند و یا امکانش را داشته باشد که مدارک ارائه شده از طرف مودی مالیاتی اش  را" ظاهرن " گم و گور کند و یا شود.  و یا با خوشبینانه ترین حالت  مدارک تان نفله شوند ! واقعن شما چه میکردید و من باید چه کنم ؟ . این یک . 

سند ؟ نه ندارم . به دولت فخیمه  اعتماد داشتم .
( محکوم به عقوبت : صادق اهری )
ادامه دارد ...
پی آمد : اصلن دوست ندارم و اجازه نخواهم داد از این اتفاق و یا سو تفاهم  کسی استفاده ابزاری کند ! . اما این دلیل نمیشود که از حق قانونی ام بگذرم .  گفته باشم .

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

چشم های گریان دو دختر دانشجو

عصر است و از سر کار خسته و کوفته و مقداری نالان با توشه ای بر دست و سفارشات متحمله وارد منزل میشوم . آصف روی کاناپه دراز کشیده و منزلبانو آرنج تا کرده بر زیر سرش و دراز به دراز است و دارد سه ریال مورد علاقه اش را تماشا میکند . سلامها رد و بدل میشوند . با محموله وارد آشپزخانه میشوم و متوجه سلام بلند بالای حنانه از داخل اتاق خودش میشوم . جواب سلام داده و بلافاصله برای رخت بَرکَنی به اتاق خودم میروم . راحتی هایم را میپوشم و به پذیرایی برمیگردم . ناخواسته مینشینم روی کاناپه دو نفری اتاق و فیلمی که منزلبانو نگاه میکند را به تماشا مینشینم . چند دقیقه ای نگذشته احساس اینکه صدای مضاعفی از جای دیگری می آید مرا به خود میاورد .
از آصف میپرسم صدای دیگری می آید ؟ به اتفاق منزلبانو اشاره انگشتی میکنند به اتاق حنا در آنور پذیرایی . در همین حال منزلبانو اشاره میکند که " نسیم " با " حنانه " دارند فیلم تماشا میکنند . میروم طرف همان اتاق . لب تاپ روشن است . هر دو دوست ، به آن خیره شده اند . از ترس اینکه در حالت خلسه شان بی گدار نزنم به آب و وقتی متوجه شدم  که دارند هق هق گریه میکنند ، سرکی کشیده و با " نوچ " گویانی مترصد این شدم که متوجه شوند کسی وارد میشود . نگاه هر دو دختر بطرف صدا برگشت . دیدم هردو دارند گریه میکنند و این هق هق صدایی که من شنیدم مربوط به خنده های دو جوان نبود . مربوط بود به گریه دو دختر دانشجو در حین دیدن فیلم " سنگسار ثریا م "
حق پدری ایرانی ام اجازه میداد لب تاپ را ازشون بگیرم و حتا پس شان ندهم اما عاطفه پدری ، فقط برای خنداندن آنها گل کرد ! ادای گریه کردنشان را در آوردم و آنها با چشمهای سرخ شده از گریه خندیدند .
پی نوشت : گویا پخش این فیلم مواجه با اشکال است به نا به دلایلی در ایران . انتقادهایی هم واردشان کرده اند که ما با هیچ کدامشان کاری نداریم . قصدمان روزمره گی خودمان بود . باور بفرمایید لطفن
پ . ن دوم : این پست بدون هیچگونه ویرایش جملات و کلمات به دلیل کمبود وقت ، به فضا پرتاب شد! روزمره گی است دیگر . گاهی به نعل است و گاهی هم به میخ  و گاهی هم به درخت و در و دیوار