صفحه اصلی - وبلاگ قبلی - فوتوبلاگ 1 - فوتوبلاگ 2 - فلیکر - سایت طلا - سایت خبری فرارو - میراث فرهنگی - خبرآنلاین - پارسینه - ایسنا - مهر - بلاگر -
۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه
۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه
جای عشاقی که زیر بارون میخان راه بروند خالی
یَک روز از اتمام کارای اساسی بنایی ام در ته حیاط نمانده بود - است . اَد چنان صدای بارونی ساعت چار صبح اینجا بلند شد و منو از خاب نازم پروند که به بخت و شانس و اقبال خودم که نه ! به بخت و شانس شور کیسه های گچ و سیمان زیر بارون مونده غصه میخورم که تا صبحی هم من سرکار میمونم و هم ایشون سنگ تموم میذارن به سنگ شدنشان.
عجب شُرشُر بارونی ! ... جای عشاقی که همیشه دوس داشتن زیر بارون راه بروند خالی . حالا ما به کنار . خابمان چنان پرید که گویا کسی ش.اش.یده باشد توی تخت خابمان آنهم از نوع حسابی اش .
۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه
از موهبت های سیاره زمین
میپذیری رعایت کنی . میپذیری دندان رو جیگر بذاری . میپذیری یا نمیپذیری که زندگی و یا زنده گانی چگونه میتواند ایده آل باشد یا نباشد ؟ ایراد دارد جایی بروند این جوانان ملمکت که برادرهای دیگرمان دوستش نداشته باشند ؟! ایراد داریم به چاقو کشی سرخیابان ایراد بگیریم . ایراد داریم دزدی را تقبیح کنیم ( یا ایراد جای دیگریست ) منظورمان اختلاس و خلاصه اش نبود. ایراد داریم از ناموسمان حمایت و یا دفاع کنیم . ایراد داریم فوکُل دار بشویم و حتا نشویم . این آخری را "معاملین" میتوانند مردود اعلام کنند . جز کسانیکه دوس دارن اینجوری زندگی کنند . بحث سرِ هیچ فوکُلی نیست ! زنانه و مردانه اش پیشکش ...
منظور اینکه : امروز مثل یک کارگر نواکش ، کلی فرگون رانی کرده و کلی شن و ماسه ریختم داخل حیاط . استا سیمانکار ازم پرسید قبلن کارگر نبودین ؟ گفتم نه واللآه . گفت خیلی خوب کار میکنی . گفت: رفیقم حساب کنم برا کارگریت.؟ گفتم کارگری میکنم . جثه ام اگر قدش میرسد منو مقبول حساب کن . حتا دندان شکنی هم میکنیم .
پی نوشت : قبلن شاگرد هیچ دندانکشی نبودم به واللآه .
پی نوشت : قبلن شاگرد هیچ دندانکشی نبودم به واللآه .
۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه
نامه افشاگرانه فیس بوکی که خاستم مخفی نماند . ضمنن گریسکاری وبلاگمان هم بشود . ای دایی رو عشقه
از اهر سیتی به نیویورک
امروز عصری سرکارم بودم که دیدم اَبی داداش اومد و گفت چشم سولی. .. تبخال درآورده! شما که باهاش در ارتباطی بگو از اینا استفاده کنه درست میشه . اگه نتونستی تماس بگیری بگو خودم زنگ بزنم . گفتم ایشآالآه تماس میگیرم و قبول زحمت کردم (آیکون چشمک)
اصل و عین نسخه به شرح زیر است:
علاج تبخال با گیاه درمانی
باید از مصرف نمک و غذاهای نمکدار جدن پرهیز کنید. از آبلیموی تازه،آب انگور تازه ،آب سیب درختی و دم کرده آویشن شیرازی ،استفاده کنید . برای درمان تبخال نیز روزی سه مرتبه از آب چوبکِ آبی ( چوبک آبی رنگ ها نه چوبک رنگای دیگه - که طریقه مصرف اش را اَبی داداش بعدن به من و من به شما خواهم گفت - و همچنین از پماد پنیسیلین روی زخم بمالید . و روزی دو عدد آسپرین میل کنید . صبح و ظهر یک قاشق سوپخوری گل گاو زبان دم کرده و نوش جان کنید . بر طرف میشود انشالله . خدا را همیشه در نظر داشته باشید .
----------سفارش کردند هر کدوم از اینها در اونجا نبود بگه من تهیه میکنم و بطریق پست میفرستم
با مهر صادق - سلام برسون و تندی جواب بده تا من به اوشون بگم . با آرزوی سلامتیتان
۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه
خیلی حرف بود تا بزنیم ! نمیزنیم
woooooooooooooow
میخام یه ماشین بخرم اما نمیدانم چی بخرم ؟ حدودای سی م.ی.ل.ی.و.ن . پژو sw- 207 ایده آلم بود . موجود نبود در ایران ! گفتند در حال تحریم هستیم . عمرمان میگذرد و ما هنوز بخاطرشان!!! تاوان پس میدهیم . راستی مان شده ما نسل سوخته ، کی زندگی خواهیم کرد ؟
شلاق خوردن ها را چه کنیم اونوخ !
بازی های وبلاگی را چه ؟
سالگرد وبلاگستان را به همچنین !
ای دَمتان گرم اسد و بیلی و صادق جم
...........
مینویسیم منبعد . قربان دان !
میخام یه ماشین بخرم اما نمیدانم چی بخرم ؟ حدودای سی م.ی.ل.ی.و.ن . پژو sw- 207 ایده آلم بود . موجود نبود در ایران ! گفتند در حال تحریم هستیم . عمرمان میگذرد و ما هنوز بخاطرشان!!! تاوان پس میدهیم . راستی مان شده ما نسل سوخته ، کی زندگی خواهیم کرد ؟
شلاق خوردن ها را چه کنیم اونوخ !
بازی های وبلاگی را چه ؟
سالگرد وبلاگستان را به همچنین !
ای دَمتان گرم اسد و بیلی و صادق جم
...........
مینویسیم منبعد . قربان دان !
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
مهندس عمران
| تقه بر روی تصویر کنید اجرش چند برابر میشود |
صبح شنبه ای که از خواب بیدار میشویم و صفایی به سر و صورتمان میدهیم و دوشی گرفته و از حمام به بیرون مشرف شده ، ملاحظه میفرمائیم که منزلبانو هم بیدار شده و بساط صبحانه حاضر است ، الا نان داغ و تخم مرغ که از نواقصات آن است .
میفرمایند : نان داغ و تخم مرغ میخرید؟ این جمله را طوری بیان میکنند که دلمان کباب میشود . لباس گرم پوشیده و عازم میشویم . اول تر از نان ، به دنبال تخم مرغ میرویم . ساعت حدودای هفت و نیم صبح است .
وارد سوپرمارکت دوستمان میشویم . هوا گرگ و میش است . رامین در مغازه س با یکی از شاگرد مغازه شون .
بعد از سلام و احوالپرسی خواسته مان را به عرض آق رامین ( مهندس عمران ) میرسانیم . تخم مرغمان را خریده راهی نانوایی میشویم . نانوایی خلوت است . چند دانه ای لواش میگیریم و سوار ماشین میشویم .
در طول مسیر هی با خودمان کلنجار میرویم : واقعن که ! مهندس عمران و سوپرمارکتی !
پ.ن : ظهری از محل کار که به خانه برمیگشتم به مهندس گفتم میخواهم در باره شما چیزی در وبلاگم بنویسم. پرسیدند چی ؟ گفتم آنرا خودم هم فعلن نمیدانم ! فقط اجازه بده عکست را بگیرم و بگذارم آنجا . خیلی ساده و راحت گفت باشه . ما هم با موبایلمان انداختیمش .
۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه
سرما خورده گی از نوع اهری !
سرما خورده بودیم
رفتیم دکتر
دوا داد
آنها را خوردیم
خوب شدیم
اما
از غذا خوردن افتادیم
ضعف کردیم
عرق ریز شدیم
دوباره دکتر رفتیم
باز هم دوا داد
خوردیم
البته غصه را اینبار !
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
آنها که احمقانه فکر میکنند
بعضی ها فکر میکنند خیلی گرانند !
به نظرم تراوشات مغزی شان ایراد باید داشته باشد .
همه کس همه چیز را میفهمند . حالا مثقالی و یا گِرَمی پائین و یا بالا
سوء ِ تفاهم نشود ! با شما دوست عزیز نبودم . قصه مربوط میشود به بعضیها که فکر میکنند خیلی گرانند !
۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه
علی بزرگه و حوض اش
بچه نیس اما سیر دورانش آنطوریست . تابستونا واکسی است و زمستونا فروشنده پفک و بیسکویت و ساندیس و نوقا و ... با فرغونش . پدر مرحومش دندانساز بود . آدم ساده و خوبی بود شادروان . علی عمل جراحی باز قلبی کرده . ( بای پس ) . و متاسفانه همیشه سیگار به دست و دهن دارد .
ایشان دوتا تصویر سیاه و سفید ِ بریده شده از روزنامه یا مجله را که چسبانده اند به کیف نئوپانی اش ! را حتا با دریافت چهل هزار تومان از همسایگان که یکی از عکسهای چارلی چاپلینش را بر دارند حاضر نشد بفروشد . میگویم کاش از نواده گان چارلی کسی پیدا میشد که از ایشان حمایت میکرد . تازه ! عکس "بروس لی" اش هم را به هیچ قیمت نمیفروشد .
ایشان دوتا تصویر سیاه و سفید ِ بریده شده از روزنامه یا مجله را که چسبانده اند به کیف نئوپانی اش ! را حتا با دریافت چهل هزار تومان از همسایگان که یکی از عکسهای چارلی چاپلینش را بر دارند حاضر نشد بفروشد . میگویم کاش از نواده گان چارلی کسی پیدا میشد که از ایشان حمایت میکرد . تازه ! عکس "بروس لی" اش هم را به هیچ قیمت نمیفروشد .
| بر روی تصاویر اگر تقه بزنید آنرا در سایز بزرگ مشاهده خواهید کرد |
| تصویری که علی به چهل هزار تومان هم نفروخت |
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
شکولاکس !
این یک داستان کوچیک و جالب و در عین حال خیالیست ! رشوه هم کاریست
نزديكيهاي ساعت ٩ صبح بود كه تقريبا همه اعضاي گمرك خرمشهر براي بازكردن و تفتيش چند صندوق چوبي بزرگ خوش ظاهر كه از آمريكا آمده بود گرد يكديگر جمع شدند.
پيشخدمتها با تيشه و تبر به كندن ميخ و تختههاي روي جعبه مشغول شدند و پس از آن كه پوشال روي صندوقها را پس زدند بوي خوشي برخاست كه همه مطمئن شدند صندوقها محتوي شكلات ميباشند.
طبق معمول در يك قوطي باز شد و يكي از كارمندان براي خود و رفقايش از آن شكلاتها مقداري برداشت. طعم و مزه شكلاتها نيشها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندين بسته ديگر مورد ناخنك حضرات از رئيس گرفته تا مامورين جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر يك از اعضا چندين بسته نيز براي اهل بيت خود كنار گذاشتند كه موقع ظهر با خود ببرند!
يك ساعت بعد صندوقها ميخكوب و براي تحويل شدن به صاحب جنس آماده بود و كارمندان نيز در پشت ميزهاي خود مشغول كار شدند ولي گاهگاهي صداي زنگ بلند ميشد و كارمندان به پيشخدمتها ارد آب خوردن ميدادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت يافت و به فاصله نيم ساعت بشكه حلبي بزرگ عمارت گمرك خالي و دوباره پر از آب شد ولي تشنگي كارمندان از بين نرفت! رئيس خواست به منزل جيم شود ديد معاون اداره تقاضاي دو ساعت مرخصي كرده و ساير اعضا نيز هر كدام به بهانهاي طلب مرخصي نموده و قصد خروج را دارند.
ناچار در جاي خود باقي ماند.
صداي قار و قور شكم اعضاي دله گمرك از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقيقه هجوم عمومي به طرف مستراح شروع شد ولي بدبختانه يا خوشبختانه عمارت گمرك بيش از يك آبريزگاه گلي و يك آفتابه حلبي نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زيادتر شد و بعد از يك ربع هيچكس در اتاقها ديده نميشد. همه براي رفتن به مستراح از سروكول هم بالا ميرفتند. فراش، انديكاتور نويس، بازرس، هيچكدام طاقت يك دقيقه انتظار را نداشتند. هر كس هم كه داخل جايي بود به اين زوديها كارش تمام نميشد به همين جهت هر كس داخل ميشد يك فصل فحش از بيرونيها ميشنيد تا كارش تمام شود و بيرون بيايد.
جناب رئيس به گمان اين كه آنجا هم تك و توش بر ميدارد با طمطراق عازم شد ولي احدي ملاحظه او را نكرد. كم كم صداي او هم بلند شد كه: منتظر خدمتتان ميكنم، به بندرعباس انتقالتان ميدهد، حمالها، فلان فلان شدهها، چرا ملاحظه رئيس و مرئوسي را نميكنيد؟
ولي هيچكدام از اين حرفها و تعارفها اثري نداشت! در اين گيرودار رئيس بيچاره دفعتا متوجه خود شد و ديد كه شلوار خود را مظفرانه كثيف كرده است! خواست به گوشهاي برود و شلوار خود را عوض كند كه ناگهان اتومبيل شيك آخرين سيستمي جلوي عمارت گمرك ترمز كرد و يكي از بازرسهاي معروف گمرك جنوب كه مامور سركشي گمرك خرمشهر بود پياده شد.
اولين چيزي كه نظر او را به خود جلب كرد اين بود كه در گزارش خود بنويسد: نبودن پاسبان جلوي عمارت .... از پلهها بالا رفت، هيچكدام از اعضا را نديد. از درون اتاقها هم صداي نفسكشي شنيده نميشد. بدبخت با عصبانيت به طرف اتاق رئيس رفت. رئيس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رويش پريد و از اين كه به علت اشكالات فني! نميتوانست از جا بلند شده و تعارف بكند بياندازه شرمگين شد با اين حال با لكنت زبان خير مقدمي گفت و اضافه نمود كه به علت رماتيسم و درد پا قادر به تكان خوردن نيستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و براي مهمان تازه وارد چاي و شيريني بياورد ولي هيچكس در راهروهاي عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئيس پاسخ دهد!
بازرس در حالي كه از اين قضيه در فكر فرو رفته بود چند دور با عصبانيت طول اطاقها را طي نمود و در اين اثنا يك مرتبه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به مستراح بياختيار خندهاش گرفت. مخصوصا چندنفري كه طاقت نياورده و دولادولا در گوشههاي حيات، پشت درختهاي نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بيشتر جلب كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوي تعفن گيج كنندهاي فضاي گمرك را معطر ساخته بود!
تمام اين جريانات كه باعث رسوايي كارمندان گمرك گرديده بود شاهكار يك جوان ارمني بود كه مرتبا از آمريكا شيريني و شكلات وارد ميكرد و چون هر دفعه بيش از نصف هر صندوق را آقايان محض تبرك! ميچشيدند و طبق معمول هيچ مرجعي هم براي شكايت نداشت، حقهاي به كار زده و يك بار سفارش داده بود كه براي او شكولاكس يعني شكلات مسهل بفرستند و به طريقي كه ملاحظه شد به بهترين وجهي انتقام خود را از شكمهاي دله كارمندان گمرك خرمشهر گرفت!
این یک ایمیل وارده س - ممنون آقای حسینی
۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
رحيم مشايي اعلام كرد : تاسيس بزرگترين مجموعه پزشكي دنيا در كيش
شما بفرمائید . ما که کاره ای نیستیم .
پی نوشت : بُرد فوتبال ایران در مقابل کره شمالی ، آی بهمان چسبید . آی چسبید . این بُرد را به همه ملت ایران تبریک عرض میکنم قد و اندازه خودم .
درود بر همه بازیکنان و زحمتکشان تیم ملی فوتبال ایران . گرچه ما از کار و بارمان بخاطر تماشای این بازی باز ماندیم . ولی حال کردیم ها . هال و پذیرایی یکجا !
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
برای انجام یک معامله کوچولو ، فردا صبح و در اول وقت تهرانم
خریدارم اساسی ! شما را نمیدانم . فردا اول ِ صبح تهرانم .باور نمیکنید ؟ بیائید میدان آزادی - خروجی فرودگاه مهرآباد . خودم نخواستم با هلیکوپترم بیام . باور بفرمائید . با قبول زحمت بروید ادامه مطلب . اینجوری حالش بیشتر است .
پس نوشت : نمیدانم چرا بلاگر تاریخهای وبلاگم را قاط فرموده . مثلن پست آخرین مطلبم میره لای مای پستهای چند هفته قبل . یک D بزرگ تقدیم بیننده گان و شنونده گان عزیز ! حالا بیا پست جدید خودت را پیدا کن . تاریخش را تنظیم کن . و هزار تا مصیبت دیگه . آقا ! کُره ما از بچه گی دُم نداشت . به همین ساده گی و رها !
رها را گفتم و به یاد این رها افتادم . خانم محجبه و با معرفتیس . و متاسفانه قالب وبلاگش با لینک دانی بلاگر همخوان نیست .
رها را گفتم و به یاد این رها افتادم . خانم محجبه و با معرفتیس . و متاسفانه قالب وبلاگش با لینک دانی بلاگر همخوان نیست .
| بر روی تصویر تقه بزنید لطفن |
اشتراک در:
پستها (Atom)
