۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

فراسوی هر درد رازی است ؛ چکیده های دل یک بیمار


"فراسوی هر درد رازی است" کتاب تازه منتشر شده ای از خانم نسرین امامی زاده به بازار کتاب آمده است. این کتاب که شعرها و دلنوشته های ادبی ایشان در رابطه با درد و بیماری ایشان میباشد  با عشق تقدیم شده به آنان که درد را هم زیبا می کشند .
تهیه و مطالعه این کتاب توصیه میشود .




برای خرید اینترنتی کتاب روی لینک ذیل:
پدرام بوک کلیک کنید.
و یا به آدرس:
اصفهان - خيابان شيخ صدوق شمالي - ابتداي خيابان شيخ مفيد --کتابسرای پدرام 6635110 - 6623976 - 0311
مراجعت فرمایید.
 




۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

یادگاری

خودم را یادم نمی آید

شاید جاری شده ام
چون نقاشی آبرنگ باران خورده
در آینۀ تمام قد روی دیوار

 



92/10/4


 

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

از چشم هایت


چشمانت کاسۀ غم بود
هر چه بود وُ نبودت بود
...
رد پای تو را من اما هرگز
حتا میان گل غنچه های آسمان
در شبهای بی فانوس هم
گُم نخاهم کرد

دشت روبرویت
مست ِ غم است .



سیزدهم آذر ماه 92

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

اسم شب


برای گذر از رویاهایت
اسم شبت را لازم داشتم
گفتم اسم شب [عشق] باید باشد
...
هر درخت
چوبه ای برای اعدامم آویخت
با طناب هایی کُلُفت




دهم آذر نود و دو


۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

باز باران

جاده اهر - تبریز گردنه گویجه بئل - عکسی یادگاری از باران برای باران ! آبان92




باد، دَرکوبه می کند
در را باز میکنم

باران بود
چتر به دست
از جلوی پنجره مان گذشت






هشتم آذر نود و دو


۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

باران

جاده اهر - تبریز گردنه گویجه بئل - عکسی یادگاری از باران برای باران ! آبان92

باران را دوست دارم

اما بارانی ام
پاسخ گوی اینهمه
ذوق و لطافت نیست



  هفتم آذر نود و دو

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

فیوز یا سانتریفیوژ

کلافه و خسته از یک روز کاری  بد ، ساعت حدودای چهار ظهر میرسم خونه .... ناهار خورده و نخورده کامپیوترم را روشن میکنم . بعله بعله ! مثل اکثر شماها حتا قبل از چِک کردن ایمیلم میروم سراغ فیس بوک . صفحه مان را دیده و ندیده برق هامان میرود . فیس بوک هم به همراه برق رفته مان اَخ میشود ... یک ساعتی صبر میکنم تا بلکه ایشآللآه برگردد یار . بر نمیگردد . من ِ شوریده و ژولیده بخت که میخاستم تندی برگردم سرکارم باز، به اداره برق با موبایلم میزنگونم
الو اداره برق
- بفرمایین
آقا این برقها کی میاد
-ما قطعی برق نداریم
ولی برق ما رفته
- شما یه وسیله برقی را از پریز کنتور خونه امتحان کنید اگر کار نکرد بازم تماس بگیرین
چشم ... شارژر موبایلم را بر میدارم و میروم سر کنتور برق ... دوشاخه را که میچپانم داخل پریز کنتور میبینم که برقی موجود نیست ... میخاهم زنگ بزنم به همساده تا ببینم ایشون هم مثل ما برقشان در رفته ؟... متوجه میشم گوشی تلفن منزل هم برقیست و کار نمیکند ... میرم و در به در زنگ آیفونای همسایه ها رو بصدا در میارم . کسی جواب نمیدهد . مستاصل برمیگردم خونه . وقتی وارد حیاط منزل خودمان میشوم با خودم میگویم کله خراب . اگر برق نباشد مگر آیفون کسی کار میکند
دوباره با موبایلم زنگ میزنم اداره برق ...میگم  : نه از دَمِ دَهن کنتور هم برق نداریم
- آدرس بدین تا وارسی شود
آدرس میدم .... بعد چند دقیقه ای با تلفونم تماس میگیرن
- سلام آقای اهری همکارمان داره میاد محله تان . اگر ممکن است سرکوچه منتظرش باشین . چون آدرس شما را دقیقن بلد نیس
ناهار وسط هال ولوست ... شال و کلاه میکنم میروم سرکوچه ... دوستمان از را میرسد . نگاهی عاقل اندر صفیه به کلۀ تیر برقها میندازد . یکی را انتخاب میکند و مثل پلنگ ! شروع به بالا رفتن از آن تیر چراغ برق بتُنی میکند . فازمتر مخصوص اش که دسته سیاه دارد را در دهانش گذاشته و بالا میرود ... سیم پایینی را چِک میکند . یه جا پای دیگه بالا میرود . من دلنگرانشم از اینکه یه موقع از اون بالا نیوفتد پایین و هم اینکه خداناخاسته برق نگیردشان . فازمتر را که به روی سیم دومی میگذارد از اون بالا برام چشمک میزند دیوانه
پایین می آید ... میگوید اشکال از طرف ماست . فیوز محله تان پریده میرم درستش میکنم .
با خودم میگویم : امروز فیوز منم پریده . آخ که چه تفاهمی  


۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

دو زیستی مسالمت آمیز

یک دستمال کاغذی خوب و پاک
چقدر میتواند عَرَق های جبین مرا
یا پس گردن آدم را
و یا آب زیر بغل شما
آب ریزش دماغتان را
حتا لای پای اندیشه هامان را تحمل کند
تا خورده نشود
خُرد نشود
خِرَد شود
.....
قورباغه که با لاک پشت
دو زیست بودند




آبان 92 


 

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

گردکانی بر گنبد

  صبح راه افتاده ام برم سرِکارم . از داخل حیاط که وارد کوچه میشوم میبینم یکی از هم محله ای هامان که پیرمرد بازنشسته یکی از ادارات ِ ، و کمرش آنقدر خم شده که وقتی راه میرود بالا تنه اش به موازات شیکمش قرار میگیرد ، دارد دوروبر تیر چراغ برق دنبال چیزی میگردد . به حسب ادب نزدیکش میشوم و بعد از سلام از ازش میپرسم چیزی گم کرده اید همسایه ؟ سرِ پُر از سفید مویش را به طرف من برگردانده جواب سلامم را میدهد و میگوید دنبال گردو میگردم
هاج و واج میپرسم گردو ؟
او با لبخند ملیح اش جوابم میدهد که کلاغها سر صبح گردوها را از درخت گردو میچینند و بالای تیر چراغ برق میبرند تا آنرا زیر پایشان نگه داشته و با نوک شان بشکنند تا محتویات داخل آنرا بخورند . بعضی وقتا گردو قِل میخورد از زیر پایشان و میوفتد زمین

کلاغها هرگز بخاطر ترس از ما آدمها دوباره نمی آیند پایین تا اونا رو بردارند . من هر روز صبح دور و بر تیر چراغ برق میام تا گردو جَم کنم . حاج خانوم گردو را دوس دارد . نان تازه میگیرم و با پنیر و گردو صبحانه میخوریم . آخه میدونی چیه گردوی تازه قیمتش بالای بیس هزار تومنه

راه میوفتم . سر کوچه که میرسم میبینم یکی دو تا گردو هم در اطراف آخرین تیر چراغ برق روی زمین افتاده . خم میشوم و سه تا گردو رو میگیرم دستم ... راه میوفتم طرف همسایه مون ... میگویم حاجی اونجا هم یه چن تایی گردو پیدا کردم ... گردوها رو باخوشحالی ازم میگیرد و جلوی من آنها را میشمارد . یازده تا شده . تشکری میکند و رو به من کرده میگوید . خلق الناس نمیفهمند که خدا روزی رسان ِ
خوبه برا صبحانۀ امروزمان کافیست

بازم راه میوفتم ... در مسیر راهِ خانه تا سرِ کارم ، همش رویای کلاغ بود با اون آب دهنش و گردو بود به گردی اش و پیرمرد همسایه به کمر دولا شده اش

پنجم آبان نود و دو


۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

یادگاری


من بودم و مَه نبود ، مِه بود و ماهرخ و دود آتش کباب نیز بود . حرفهای علی خان هم بود . و چه شیرین بود
روزگار





من و علی برادر زاده ام - 21 فروردین88




۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

«مولفین» داستان ِ راستان امروز عصر پنجشنبه مان


از فرط بیکاری نشسته ام در یک طلافروشی که خانم پا به سن گذاشته ای وارد شده و بعد از سلام به فروشنده میگوید آقا مورفین دارین ؟
طلافروش هاج و واج مانده  میپرسد ، چی چی خانم ؟
زن : مورفین
طلافروش : با حالت گرفته و عصبانی و با این فکر که شاید همکارانش باهاش شوخی کرده باشند به خانمه میگه کی شما رو اینجا راهنمایی کرده
زن : هیش کی
طلافروش به طرف درب مغازه میرود تا آنرا ببندد و به پلیس زنگ بزند با این ذهنیت که شاید کسی قصد و غرضی داشته باشد و مواد مخدری چیزی را داخل مغازه جا دهد و ....
وقتی داشت کلید در را می چرخاند تا قفلش کند با صدای بلند گفت : حالا زنگ میزنم به پلیس 110 تا ببینیم کی مورفین فروشه
زن : چرا پلیس ؟ تو رو حضرت عباس . مگه من چی گفتم ؟ دزدی کردم مگه
طلا فروش : تو ازمن مواد مخدر میخای ؟ حالا معلوم میشه . صبر کن
«طلافروش برمیگرده پشت پیشخان»
زن : گرفتن یک مدال برا نوه ام اگر ایرادی داره زنگ بزن . اصن زنگ بزن به رئیس پلیس کل کشور ! منکه خلافی نکرده ام . مگه من چی خاستم ازتان
زن : مَوات چی چیه اصلن . منکه نمیفهمم
طلا فروش : مورفین مگه مواد نیس ؟ تو چرا ازم اینو خاستی
زن : نه بابا ! بجان عزیزت من مدال میخام برا نوه ام . از این مدال کوچیکها که به شکل ماهی یه

من متوجه جریان شده و از خانومه میپرسم منظورت دولفینه حاج خانم ؟
زن : آره خُب همون . و رو به طلافروش کرده و میگه آره ، آره
 همون مولفینی که این آقا گفتند    


دوم مهر نود و دو