۱۳۸۵ مهر ۹, یکشنبه

نامه یک بلاگر کوچک به مسئول سایت بلاگفا

من معذرت ميخوام بعنوان يك كاربر بلاگفا


 جناب مستطاب حاج علیرضا خان شیرازی دامت افاضاته


با سلام و عرض خسته نباشین . خواستم در همینجا از زحماتتان برای گذاشتن فضای مفت و مجانی برای کاربران پارسی گوی و پارسی فهم نهایت امتنان خود را از شما و همکارانتان داشته باشم . چند روزیست همچنانکه مستحضرید بلاگفایتان چه اداهایی که بر سر کاربرانش نمیآورد که هیچ٬ بینندگان و خوانندگان وبلاگهای بلاگفایی را نیز سر در گم فرمودند .


گویا و احتمالن سرتان به این بنر تبلیغاتی"هک" که کاملن با موازین فرهنگی ما عجین و همگون که هیچ ٬ نوعی آموزش صحیح اجتماعی نیز میباشد مشغول است و گرنه به هزاران کاربر بلاگفا حداقل در مورد مشکلات سایت توضیحی میدادین . به هرحال چرا بلاگر با چنین مشکلاتی مواجه نیست و یا بسیار محدود مواجه میشود . آیا همیشه جنس ایرانی باید بنجل از آب در بیاید ؟  


اینرا هم اضافه کنم که اینجا ملک پدری بنده نیست و همیشه نبایدحق با مشتری باشد . ولی این حقیر آنقدر آدرس عوض کردم که از دوستان خجالت میکشم که بگویم : دوستان با عرض معذرت ما جوروپلاسمان را در جایی دیگر میندازیم .  خواستین یه سری هم به اینجا بزنین !


با آرزوی موفقیتتان و با احترام :بلاگر کوچک بلاگفا "اهری"


پینوشت : آقا کار با "بلاگر " هم همچی آسان نیستا . عکسو پایین صفحه گذاشتم پرید بالای صفحه


پینوشت دویم : لطفن به گیرنده هاتون دست نزنین شاید همینجا ماندگار شدیم .


پینوشت سیم : حکایت ما شد حکایت کسیکه در کشتی نشسته و با  کشتیبان به جنگ است


 آخرین پینوشت : خوبست بلاگفا فروخته نشده !؟


 

۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه

رسم مرده پرواري

 


کاش نام این وبلاگ را بنام اصل و نسبی اش میگذاشتم "مجلس ترحیم " و یا "مجلس تذکر " بهتر جواب ميداد به علي !  حد اقل خوانندگانش ميفهميدند وقتي به وبلاگ "يك اهري" وارد ميشوند .مواجه با تسليت گوي كسي خواهند بود .


  دومين شب پنج شنبه ی  جلال بود و شب پنج شنبه ایكه سالگرد عمه سكينه ام بوده باشد.


بناگوش :  آنقدر در ورودي مسجد سفيد اهر سر پا ماندم و به صد ها نفر گفتم كه " قدم رنجه فرمودين ٬ خدا اموات شما رو هم بيامرزد ٬ زحمت كشيدين ٬ سلامت باشين ٬ شرمنده مون كردين ". كه گزگز پاهايم اكنون فحشي نا مانوس را به رُخم میکشد .


 

۱۳۸۵ مهر ۴, سه‌شنبه

كلاه لطف اگر سرتان باشد كسي كلاهبرداري نخواهد كرد ؟


 


قبل از هرچيز از همه دوستان عزيزي كه با پيغامها و ايميلها و ... تسليت گوي از دست دادن دوست عزيزم جلال بودند صميمانه سپاسگزارم . اميدوارم شادباش گوي ايام خوششان باشم . اما روزگار چنين رقم زد كه بنده در وانفساي گرفتاري روحي ام گرفتاري مفرط ديگري هم پيدا كنم . اين گرفتاري مربوط ميشود به تصادف احمقانه اي كه براي بدست آوردن همون " آونكس " لعنتي راهي اردبيل شده بودم و در ۵۵ كيلومتري اردبيل با موتورسيكلتي تصادف كنم كه راكبش نه گواهينامه دارد و نه سند موتور و نه شماره شهرباني! راكب بود و دو نفر ديگر كه گويا "قي ننه " اش و مسافري ديگر ! با يك جعبه انگور و يك جعبه گوجه فرنگي . اينها را بعدن توضيح خواهم داد كه هلال احمر تبريز كه ما زير مجموعه اش هستيم چه به سر و روزمان آورد .فعلن اِشعاري كه مربوط ميشود به مطلب قبلي را گرفته باشين تا ما ابجد حطي كلمن را ترتيب بديم .  



 عکسها توسط خودم از کتاب "رباعیات حکیم عمر خیام" که بخط حسن ملائی تهرانی نگاشته شده


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۶, یکشنبه

۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه

بياييم الكي به هم تبريك بگوييم . ديگران نميفهمند

 


کِیس خانه مون خراب شده بود اولش بردیم "کلینیک تخصصی " فرمودن سریعن ببرین "اورژانس ". بیمارستان که رسیدیم  فشارشون ۱۸ درجه سانتیم به گراد بود . در دواخونه کلینیک تخصصی  " آی سی "مربوطه نا یافته نمود . اما اورژانس !!! از همه نوع " آی سی " و در هر رنگش دارد جز موردی نامحسوس بنام "مهندس متخصص" یا بقولی پزشک حاذق


گزارش دادند و مقداری "خمس" و "زکات" از ما گرفتند تا ... کِیسمون راه بیوفتد


الحمدولله! کیس پا به راه شد  . آمدیم منزل چپق چاق فرموده  اینترنت خوری آغاز کردیم.








يه مطلب ديگه



مشهد که بودیم یادش بخیر ٬ اهل و عیال دلشان طلبید که به باغ وحشش هم سری بزنیم و از طبیعت جانداران به دور از فضاهاي مجازي اطلاعاتی کسب کنیم بنده هم چون همیشه حرف شنفته و راهی شدیم . ناگفته آشکار است که همجوار همین باغ وحش یَک شهربازی بزرگی حضور دارد و با اين ايده كه الزامن از همه چیزِ همه جا مستفیض شوی موفق تری. با پرداخت مقداری قران سابق و هزاریهای جدید وارد پارک درن دشت شدیم آنجا کارهایی کردیم که تعريفش بماند برای بعد . اما یک عکس برای دیدن شما هم آوردیم . البته سوغاتی سفر مشهد را در عكسهاي سفري وبلاگ که ورودش برای عموم آزاد است گذاشته ايم . دوست داشتین بدون منت و رو دربایستی برای خودتان سوا کنین .


 بدون شحر يا شرح يادم نيس


نا گفته نمايان است كه اين عكس بدون شحر بوده . فقط جهت پيش در آمدي افاضاتي كرديم . اين پارچه نوشته از طرف روابط عمومي كوهستان پاك نصب شده بود .


بناگوش: اوريانا فالاچي هم از پل صراط رد شدند ما كه فلعن دوس نداريم از پلي كه به اندازه تار موي دختر يا پسري كه مقداري هم تيز و برنده تر از همه چاقو و شمشيرهاي دنياس رد بشيم . طفلكي راست گفته بود "زندگي جنگ است و مرگ " و ديگر هيچ


اون يكي بناگوش : بنده امروز با وبلاگهاي "بلاگري يا بقولي بلاگ اسپاتي" مشكل دار شدم . اين آشپز باشي كه بعد از مدتها بروز كرده رو نميتونم ببينم اررور ۵۰۰ ميده ! نميدونم ۵۰۰ يورو بدهكارم يا ۵۰۰ يورو جايزه ميگيريم


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

یک سوال

 


پیش در آمد:


بی بهانه بگویید که الان چقدر با وبلاگتون راحتین . ما بچه های قدیم که یک سال بیشتر نداشتیم هی از گل و غنچه حیاط مینوشتیم در وبلاگمون ! صد البته بچه ها زودی بزرگ میشن . کوه را میفهمند و سد آب را بازشناسی میکنند . بعضی دکتر میشوندیا مهندس و بعضی به حمالی راضی ! آنزمانها که دیگران قبل از ما به وبلاگنویسی مشغول بودند ما به گاوهای اسپانیایی فکر میکردیم شاید.


اما سوال :


اینکه اکثر وبلاگنویسهای قدیمی و عصر حجری و یا قجری  اکثرن توی وبلاگهایشان اعلام میکنند که کاش زمان عهد عتیق بود و یا عقیق  چه معنی میدهد ؟ بنظرم ورود خبرنگاران و سیاسیون و نویسندگان و مشاهیر ! و یا حتی شاعران به حيطه وبلاگنويسي  باعث میشود که وبلاگهای " راحت " و خودمونی با کم آوری"موضوع جدی " مواجه شده و از کوره ساده بودن در بروند.


لطفن بفرمایید با "وبلاگ یا وبسایتتون چقدر راحتین "؟


 بناگوش:فرار نكن حميد ! جواب بده.  ...؟


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۰, دوشنبه

اینروزا شبای ایوان ما بوی بهشت میده

 


امشب در خنکای یک شب پر از نسیم و مه در ایوان منزل به خوابی خوش فرو رفتم نمیدانم ساعت چند بود ولی قبل از اینکه سپور و یا حتی سر سپور بیدار شود از خنکی هوا بیدار شدم حتی موذن هم خوابش برده بود و یا وقت اذانش هنوز نرسیده بود . قابلمه ای برداشتم و به سوی کله پاچه پزی بهداشتی شهر روانه شدم . بقول خودمون ٬ زینگ (که عبارت باشد از مقداری پاچه گوساله و يا احیانن گاو ) و زبان و مغز (که مقداری مکروه است بخصوص مغز خوري اش!) و گوشت صورت گوسپندخریده و باسنگک داغ و سیر و آبلیمویی مزین فرمودم . نا گفته پيداست كه آب تگري مكمل كله پاچه ميباشد. جایتان خالی


به داخل منزل فرو افتادم همه رو بيدار كردم و اهل و عیال را از اینهمه کوششی که در نصفه شبی چنین مهین کرده بودم شادمان نمودم . داشتیم دور میز ناهار خوریمون که فعلن (اوباشدان خوری ) "یعنی سحری خوری" شده بود کله پاچه تناول میکردیم که زنگ در بصدا در آمد . از پشت آیفون صدای ابوی بزرگوار را شنیدم . گفت نگران شدم ماشینت رو در اینوقت صبح توی کوچه دیدم . عرض کردم نه پدر جان جاي نگرانی نیست ٬ بفرمایید داخل ٬ رفته بودم صبحانه تهیه کنم . الان هم داریم تناولش میکنیم . تشکرکرده و خداحافظی نمودند


بناگوش : ابوی برای تهیه نان قبل از موذن مسجد ابواسحق بیدار میشوند


 اینرا هم شادمانانه بگویم : دو سه روزی یه که عمو شدم . اینم عکس امیر علی خان


 


امير عليخان


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه

زير آن درخت هلو

 


بعد از ديدن فيلم "زير درخت هلو " كه از شبكه سوم سيما بمناسبت آقا امام زمانمون اينا پخش ميشد مطمئن شدم كه ايروني ها ميتونن با ايده هاي نغزشون ما رو بي احتياج به فيلمهاي خارجي و ماهواره اي و انديشه هاي نامترادف اغيار ! رهنمايمان باشند . ايرج طهماسب با شناخت از فضاي ايران و نكات قابل قبولش دارد شور آفريني ميكند در اين فيلم .حميد جبلي هم چون هميشه نقش به نقش آفرين ميسپارد ! هلو ميوه بهشت كه نيست ، هست ؟ من نميدانم ولي سيب را ميدانم كه "هست"  گاهي از هلو استفاده غير مجازي ميشود و گاهي از ليمو . ليمو كه مال ماحال شمال است . اما در "نقاط" ما هلو جواب ميدهد  . گاهن هسته جدان و گاهن كال و نارس


از هلو و ليمو كه بگذريم خربزه مشهد ، انار كاشون ، انگور لار مشكين شهر خودمون ، سوهان يزد ، طلبه قم ، ... آخرش هم ئيلات و عشايرن ! روستايي ها پيشكش


 بناگوش : ما اينجا رو بد جوري پهنا داديم . همش جمله نياز دارد


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

ازتاریخ اهر ارسباران

 


 


جای پیه سوز و آغل اسبان سردار عشایر اینجاست . دهکده ای بنام " آبخارا" یا  "اوخارا" که  نام ترکی این دهکده میباشد .در حدود ۶۵ کیلومتری اهر .  امیر ارشد با برادر بزرگش بنام " سردار عشایر"٬در این طویله اسبان پر طمطراقشان را به آغل میبستند .و تاریخ زمان مشروطیت را رقم میزدند .اصلن اینجا زیر بنای فضای باز امیر ارشد و انتظام منطقه قراجه داغ بوده  است .  رضا شاه هم دو بار به خاطر دیدن امیر ارشد و شاید نابودی اش چند شبی اسب به همین طویله  میسپارد  و نتیجه نمیگیرد. رفته بودیم آنجا عکس را که دیشب دیدم گفتم خوبست دیگران هم ببینند . صفای باغهای اطراف همین ساختمان با چشمه ای پر آب و تگری اش دیدن دارد ها 



طویله امیر ارشد و جای پیه سوزش بر روی ستون سنگی


 


نمای بیرونی ساختمان امیر ارشد که تازگیها مرمت میشود


 


 نمایی دیگر از اسطبل


اطاله خواهد شد


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۳, دوشنبه

كوتاه

 


به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقيست


از زحمات بي شائبه و شبانه روزي بيژن صف سري و همكارانش چه كسي بايد متشكر باشد ؟ بالشخصه خواننده اين روزنامه وزين اينترنتي بودم . اخبار را از داخل ايران و با صلاحديد و سانسور بخصوصش در روزنامه ميگذاشتند . لينكهاي انتخاب شده اش در پايين صفحه آدم را با اخبار و مسايل روزمره سياسي و اجتماعي فاصلتي نميگذاشت . مقالاتش در سمت چپ روزنامه خواندني بودند گزارشش بروز بود و متوجه شدني! شمارگانش به ۳۳۲رسيده بود . كاش يك روزي را هم  صبر ميكردند و اين شماره به ۳۳۳ ختم ميشد . تا ما عوام هم ميگفتيم ۳۳۳ روز نحسی است . هر عددی که به سه ختم شود نحوست ازش میبارد ! آفرين بر سردبيرش كه نحوست كلام را رد فرمودند . حالا كه ايران ما رخت از جامعه اينترنتيمان بر ميبندد ياد اولين لوگواش در وبلاگ اين پسر بامزه مي افتم  .

۱۳۸۵ شهریور ۸, چهارشنبه

فرهنگ بي فرهنگ!

                            


                                          ** اطلاعیه **



بعلت عمل غير فرهنگي و غير اخلاقي دوستان!! منبعد وبلاگ اهر ارسباران  را بروز نخواهم کرد !!


 


 

۱۳۸۵ شهریور ۵, یکشنبه

جاده اسالم به خلخال

 



 


"اوبا"هم جایی برای زندگیست مثل خانه یا آپارتمان اما در دل دشت و دمن . مابين زحمت زندگي كردن يا نشاني براي بقاي وجود آدمي ، بيهوده ماندن يا با هوده زيستن .


 بناگوش:" اُ با " به زبان تركي به خانه هاي عشاير كوچ نشين اطلاق ميشود.


 

۱۳۸۵ مرداد ۲۹, یکشنبه

محمود خان عدالت را در ياب

 


 محمود خان ٬  من یک اهری هستم همان اهری که اومدین توی ولایتش و گفتین اهریللر وار اولسون  جوانلاری ساق اولسون . میخواهم خیلی راحت و بقول بعضی ها دوستانه با شما سخن بگویم . آرامشم آنقدر کوک است که اول به عدالت اعطایی تان که شعار شب و روزمان شده اشارتی کنم . عدالت یعنی اینکه وقتی همسرت دارای بیماری خاص هست و پرونده بیمه تامین اجتماعی دارد و مجاز به استفاده از آمپول " آونکس " میباشد در مرکز استانش از هلال احمرش بگیر تا داروخانه تعاونش و داروخانه پزشکی دانشگاه "آذرآبادگان" قدیمش دسترسی به این نوع آمپول را نداشته باشد ؟ چرا دخلهای مملکت را خیلی راحت به دیگران میبخشیم و فکر هموطن خودمان را که نیازمند آمپول " آونکس " یا هر زهرمار دیگری هست در نظر نمیگیریم یا کمرنگ نگاهش میکنیم ؟ لبنان برای خودش مملکتیست و ایران هنوز به آن مرحله نرسیده است که فرماندهانش ٬ به این فکر بیفتند که اول مملکت خویش کنیم آباد تا بعدن به هر کوفتی به دیگران کمک کنیم .


ای نماینده علی . ای عدالت گستر . ای ادعا داشته به فجر یا شفق ! آیا میدانی یک آمپول بیمار خاص برای یک مریض آنهم بصورت آزاد چقدر رقم میخورد ؟ امروز داروخانه هلال احمر تبریز بودم .فردی یک میلیون و دویست هزار تومان داد تا دارو یا آمپول شیمی درمانی دخترش را تهیه کند . پیر مردی که حتا تراول چکهاشو تبدیل به پول نقد باید میکرد تا هلال احمر مان قبول کنند .


محمود جان ٬ تراول چکهای صادره بانکهای معتبرمان را چرا خیلی از وابستگان ادارات قبول ندارن ؟ چه کسی دارد از این نوع مسایل سو استفاده میکند ؟ میدانی ؟ بعد از اینکه از هلال احمر و داروخونه تعاونش و ... نظر منفی گرفتم . بخاطر حال بیمارم به هلال احمر اردبیل زنگ زدم . نزدیکترین استان به ما ! گفتم : من از اهر تماس میگیرم . گیر آمپول "آونکس ام " میتونم از اردبیل این آمپول را گیر بیارم ؟ از پشت تلفن گفت : ما این آمپول را که مربوط به بیماری های خاص هست همیشه و در هر زمان بصورت موجود داریم . تصمیم گرفتم فردا سر صبحی بین ساعت ۴ الی ۵ صبح قالیچه سلیمون را آماده کنم تا رفع مظلمه شود . خب محمود خان طی طریق هم برای خودش عالمی دارد . ۲۵۰ کیلومتر رفت و ۲۵۰ کیلومتر برگشت و اگر خدا سلامتی را ازت نگیره . جاده است و مقداری مواجه با خطر ! من میروم  ٬ اما آن یکی هم میتواند ؟ پولش را دارد  ؟ ماشینش هست ؟ میتواند تهیه اش کند؟ راستی منظور از دولت عدالت گستر  را هنوز به چه منظوری قبول داری   .


محمود خان : عالیست که ایران دارای انرژی هسته ای میباشد. این انرژی که اینهمه سروصدا در آورده چه مشکلی از مشکل خانواده من میتونه برداشته باشه . میگویند : امیر ارشد از تبار ایلات ارسبارن بوده . مردی که رضا خان برای دیدنش و شاید نابودی اش دوبار سفر ارسباران کرده بود  شما که هنوز یکبار سفر کرده دیارمان بودین و با آن شعارهای کلیشه ای وعده و وعیدمان دادید جای خودتان را دارین .


اینرا هم اضافه کنم . بنده در اوایل انقلاب با  " رحمان دادمان " آن وزیر راه مرحوم که آنموقع دانشجویی بیش نبود همکاری داشتم و در آنموقع انتظارم از انقلاب ماورای اینی بود که هست . فکر میکردم وقتی شاه جلای وطن شود همه چیز به حد اعلای خودش بر میگردد . فقیر و ندار نخواهیم داشت . پارتی بازی و رشوه خواری از این مملکت رخت بر خواهد بست آزادی برای همه یکسان خواهد بود .و....


خدایرا محمود خان : چرا عدالت اینقدر بی معنا شده است؟ چرا یک ایرانی با زندگی اش راحت نیست ؟ میپرسم هلال احمر ( گرفته شده از زبان عرب ) چرا هلال احمر است و ( ماه سرخ ) نیست ؟


خسته ام خسته محمود آقا ٬ حرف اولم را دوباره تکرار میکنم  بگو چرا من در ولایتم یا در مرکز استانم با آنهمه بوروکراسی و خواهش و تمناش آنهم با عدالت اجتماعی اش نتونم داروی مریضم را پیدا کنم؟ حرف برای گفتن بسیار است اما گوش نکردن به اصطلاح مالک اشترها کم . پس لال بمانیم سنگینتریم


بناگوش : خودم با دست خودم دوباره مطلب بالا را  آپ نمودم تا کسی راه نمایم باشد که چه؟ 


 


 

۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

ویزای خیامی

 


 دوران نوجوانی و جوانی و حتی دو سال دوران پرطلاطم سربازی ام در شهرهای کردنشین پیرانشهر و سردشت و در جنگی نابرابر ! باعث میشد که روح لطیفی همچون سایه درخت نارونی بر سرم ببارد  . زین رو روح خود را به شاعران و ادیبان لطیف نواز میسپردم شاملو بود اخوان بود سهراب ٬ خیام ٬ حافظ هم بود عاشق محمود دولت آبادی هم بودم با آن "کلیدر " لعنتیش! رومن رولان هم بود با " جان شیفته اش " .مقداری هم "دکتر ژیواگو " بود . آنجا که میگفت : زندگی خدا لازم دارد . در این مسافرت اخیر و آنهم بعد از سالها دوری از آن دوران به خراسان رسیده بودیم  به مشهدالرضا . داخل اولین خیابان که وارد شدم تابلویی نظرم را جلب کرد با فلشی به طرف نیشابور .نیشابور ؟ آن خواب ندیده و نشنفته ؟ خیام ؟ نجوم و فلسفه و ریاضیات و هیئت ؟ عجبا منکه با خیام عمری سپری کرده ام چرا گذری از استخوان داشته یا پودر شده اش نکنم که در آن دوران نا مساعد به من آموخته بود :


مقبره خيام


 یک قطره آب بود با دریا شد


یک ذره خاک با زمین یکتاشد


آمدشدن تو اندرین عالم چیست


آمد مگسی پدید و ناپیدا شد 


همه چیز را تنظیم میکنم تا دور از فضای آلوده شهری مشهد و خصوصن ترافیک هردمبیلی اش گریزی به خاک پای خیام بزنم .چند روزی پا به پام میمالم تا بقیه قبول کنند و عاقبت مقبول می افتد.ظهر تابستان است . از اخبار واصله از رادیوی ماشین میشود فهمید که الان ساعت دوی ظهر استان نمیدونم جنوبی یا شمالی و یا احیانن خراسون وسطی بوده باشد ! همه مغازه ها بسته است . گرما بیداد میکند . شهر نیشابور خاموش است ! اول دنبال مقبره عطار میگردم و کمال الملک و دل نگران مقبره خیامم . نیشابور با اینهمه سکوت سر ظهری اش مرا آواره افکارم میکند . همراهان گرسنه بودند وقت نهار هم  سر رسیده بود و کلامی برای اعتراض نمی یابم . دنبال مغازه پیتزا فروشی و یا حتی ساندویچ فروشی میگردم که سر ظهری باز باشد و دریغ از این همیت نیشابوریان ! جایی با نام خوراکی فروشي هنوز افتتاح نشده است ظاهرن   . از گرمای شهر و خلوت انسش به بیرون میزنم و ساندویچی یی را پیدا میکنم و ازش طلب غذا میکنم . میگوید بنشین تا آماده کنم . مینشینم در آن فضای خفه کننده و بعد از زمانیکه خیلی ازمان آب پس داده میشد بصورت عرق ٬ مقداری کالباس و آنهم با نون لواش تحویلمان میدهد . میگویم نان ساندویچ ندارین مگه؟ میگن نون لواش بهتره ! اکثرساندویچی های نیشابور از نون لواش استفاده میکنن .


غذا خورده و یا مقداری نخورده وارد مقبره عطار و کمال الملک میشویم .


مزار عطار


مقبره عطار نيشابوري


سر قبر كمال الملك


سر قبر كمال الملك


 اما دلم بقعه خیام را میطلبد


خيام اگر ز باده مستي خوش باش 


ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر


باغ طربت به سبزه آراسته گیر


و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم


بنشسته و بامداد بر خاسته گیر


یا میگوید:


از جمله رفتگان این راه دراز


باز آمده کیست تا بما گوید راز


پس بر سر این دو راهه آز و نیاز


تا هیچ نمانی که نمیایی باز


 بالاخره به سر قبر خیام میرسیم . باغی بزرگ در جوار امامزاده ! گویی قبر خیام هم شیش گوشه مینماید . شهر نیشابور به دلم چسبی نزد ولی وقتی خیام را ملموس شدم ٬ نیشابور را مهد تمدن احساس کردم .


قبر شش گوشه خيام 


گویند بهشت و حور عین خواهد بود


آنجا می و شیر انگبین خواهد بود


گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک


چون عاقبت کار چنین خواهد بود


یا


هر یک چندی یکی بر آید که منم


با نعمت و باسیم و زر آید که منم


چون کارک او نظام گیرد روزی


ناگه اجل از کمین برآید که منم


بناگوش : حدود سیصد تا عکس از این مسافرت گرفتم که متداومم میذارمش اينجا . اگر عکسی نظرتان را جلب کرد بی کامنت نگذارینش . صد البته يكصد و پنجاه عكسش خصوصي بايد باشد كه ملغا ميشود !