۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه

اساسنامه وبلاگی

 


صدای اذان صبح


از بلند گوهای مسجد


با صداهایی مختلف


از هر نوع موذن


بیدارت میکنند


به ایوان حیاط میروی


خانه هایی روشن


برای سحری خوردن


خانه هایی خاموش


برای پرهیز از نخوردن


خواب از کله ات میپرد


زاغکی صدای شب را در می آورد


سر به بالشتت میگذاری


خواب و


خُر و پف زیر گرمای لحاف


.............


صبح میشود


یعنی صبح شده بود


یاد دوران نو جوانی ات می افتی


روزه داری ها


دروغ نگفتن ها


کلک نزدن هایت


صادقانه بودنت


..........


کار


و


کارشروع میشود


ظهر فرا ميرسد


بي آب و بي غذا


سر به خانه ات فرو مي آوري


استراحتي و شايد اندكي خوردن


به روزه نمي ماني


باز هم سر كاري


يعني ميروي سر كار


عصري اذان ادامه پیدا میکند.


استاد دانشگاه هم كه باشي


هوا تاريك نشده


وارد منزل ميشوي


سريال ميبيني


چيزكي تناول ميكني


در حد اينكه ، پاي كامپيوترت


سر پا بماني


و به اين و آن سرك بكشي


تا خوابت بيايد


...


مي آيد


خواب ، مي ربايدت


اين ذهن پريشان را


ميخوابي و نزديكاي سحر


صداي اذان صبح


از بلند گوهاي مساجد مختلف


با صداي هر نوع موذني


بيدار ميشوي


روز را از نو شروع ميكني


وارد اجتماع ميشوي


خبرهاي داغ ميگيري


از نوع شاد


يا غمگين اش


كسي مرده است ديشب


يا جواني عروسي كرده است


سر كاري هنوز


ظهر فرا ميرسد


لوبياي قورمه سبزي كم يابست


گوشت گران شده است


مدرسه پول ميخواهد


دواي فلان نايافت شده است


موتورسيكلتها خيابان يكطرفه را دو سويه كرده اند


تاكسي ها درست در روي خط عابر پياده مسافر سوار ميكنند


این پسره"عدالت" هنوز به خانه نرسيده است


پامنار جايي براي منار جنباندن ندارد


مترو آدم ميبلعد و آدمي مترو رو


زندگي تعاون ميخواهد و تعاون مال من و شما نيست


برگهاي درخت گردويي


از نوع " اصلاح شده نژادي"


در فصل پائيز ميريزند


لودر ! سخن هجوي ميگويد


آنطرفتر آدمي سر دبير خودش ميشود


او از انشايش تعريف ميكند


عصر فرا ميرسد


اذان


شب


افطاري يا شام ؟


........


سوسكي از بغل سكنج ديوار رد ميشود


پيامت را ناديده ميگيرد


متوجه اش ميشوي


فرار ميكند


چوب كبريت را


جلوي راهش قرار ميدهي


مي ايستد


شاخكهايش را به گردش در مي آورد


نيگاهش ميكني


و در حين اينكه


چوب كبريت را


به كله اش فرو ميكني


و آرام ميگويي


پدر سگ


سوسك ميميرد


و تو دماغت را


كه به اندازه همان "لودر "


ادعا دارد


بالا ميكشي


سيگارت رو آتيش ميزني


يا پك ناگهاني به پيپ ات ميزني كه پيپت خيالش رو نداشت


گاهي ميخواهي توتون بجوي


يا بخوريدش


زندگي بي ادامه نمي ماند


....


سحري ديگر از راه ميرسد


صداهاي آشنا


مناجات


روشنايي خانه هايي تك به تك


باران


و تگرگ هم مي آيند


ديشب هم


حضور داشتند


پائيز از راه رسيده است


جاده ها بايد لغزنده باشن


اينجا دهكوره بايد باشد


مركز استان اين نزديكيست


جاده اش خاكيست


اينجا آسياست


يا خاور ميانه


مهمترين دارايي اش


همين اداره دارائيست


اروپا قدي بلند دارد


آمريكا رو نديده ام


ميگويند خيلي بزرگ است


اَه و اَه و اَه


لحاف به رويمان ميكشيم


بهترست تا دنبال خاور ميانه باشيم


راستي اينرا هم بگويم


به زبان ننه گيمون


" خاور " اسم زن است


يعني اسم زن بود . الان كسي


اسم دخترش را نميگذارد "خاور"


اسم يك باركش هم " خاور " است


يابو يا الاغ و يا استر نيست


اسم ماشين است


ماشيني كه زياد در بورس نيست


از وقتيكه " اف هاش " ها را روانه بازار كرده اند .


......


صدايي مي آيد


به گوش وا مي ايستي


صداي اذان است


از آن است ولي گويا براي تو نيست.


صداهاي مختلفي بهم قاطي ميشوند


آواز عبدالباسط است


يا " ربناي شجريان "


فهمت در سكنج ديواريكه عارفانه


سوسكي را بقتل رساندي ٬ جا مانده است


جعبه پر از انگور هنوز هم به ايوان خانه ام


به زنبورهاي عسل حال ميدهد


بيدار ميشوي


دهانت بوي بد سيگار ميدهد


يا لطيفه اي كه براي خنده نبود را مرور ميكني


اسمت را بياد مي آوري


....


بسوي ساعت مچي ات


كه عبارت از تلفن همرات باشد


ميروي


وقتي نگاهش ميكني


بجاي صفحه نمايش ساعت


تصوير پاكتي را ميبيني


يك پيام برايت آمده است


زمان يادت ميرود كه ساعت به چندم گرينويج رقم ميخورد


پاكت را باز ميكني


و درست همون موقع صداي كلاغ را ميشنوي


قار و قار


دوباره به نامه دقيق ميشوي


دوستي برايت نوشته است


امشب ما خروسمان را سر بريده ايم


ساعتتان را خودتان كوك كنين


بوقت قبل از اذان صبح


حمام را خودتان برويد


اگر خواستيد ريشتان را هم بزنيد


اينجا اصفهان بود


حواستان را جم كنين


اين پيام براي خنده نبود


گريه هم كاريست


به كار روزمره تان بچسبين


حتمن موفق خواهيد شد


با احترام : تخيلات يك مغز جابجا شده


.....


 


 


 


 


 

۱۳۸۵ مهر ۱۴, جمعه

طناز ؟!؟!

 


تصوير از ايسنا


 



تو این چند روز ٬ جاتون خالی بعضی از دوستان خیلی تحویلمون گرفتند !از اعضای شورای شهر تابعضی ازکارمندان دولتی و حتی بازاریان !


 تو همین چن روزه خیلی کیفور بودیم و مقداری هم مست !که شکر خدای را که ما رو هم یواش یواش میشناسن و میفهمن که فلانی هم یه جورایی هنرمنده و باید ارزش هنر و هنر مند رو درست بجا آورد .


خلاصه جونم واستون بگه در این راستا ماهم خودمونو نو نوار کردیم و زود زود حموم میگرفتیم که ناخدا کرده کمترتر جلب توجه نکنیم .و خلاصه تو این روزهای پائیز احساسات دوستانمون نسبت به این حقیر که اصلن خودشو هنرمند نمیدونه خیلی بهاری شده ٬ طبع ها بلبلی شده و هی گل و شکوفه میریزن از چاک دهنشون که نگو ونبین


ولی این خوشحالیمون زیاد دوام نیاورد . چون یکی از همین دوستان قضیه رو لو داد . و دوباره زمستون رو چپوند تو پائیزمون . نگو که انتخابات شوراهای شهر همین روزا ثبت نامش شروع میشه و همه این اداها و اصولها واسه یه برگ خشک و خالی رای بنده بوده نه واسه مغز و قلبم و يا احيانن هنر و هنرمند ...


علیرضا آقازاده


عكس از ايسنا


ایمران صلاحی نين روحی شاد


دیرلی گئدرلی اولسون


ایمران دوستموز


داغین


داغ کیمی قالاندی اوره گیمیزده


هیچ نه پوزانماز آدینی


یادینی٬ اوره گیمیزدن


اهرین تیاتر هنرمندلرین طرفيندن


پي نوشت . در از دست دادن عمران صلاحي كه به هم خطه بودنش بيشتر وابستگي دارم . ديروز با يكي از كارگردانان متبحر تئاتر شهرمون صحبتي دررابطه با مرگ عمران در گرفت . وسط صحبتها متوجه گريه نازك ايشون شدم . و بهشون پيشنهاد دادم چون قرار است در شب سيزدهم مهر كه شام غريبانش است. مطلب طنزي را روي وبلاگها گذاشته شود و اگر دوست داشتي طنزي بنويس تا من در وبلاگم و بنام خودت بگذارم . فكري كرد و موافقت كرد و در كمترين فرصت مطلب بالا را در اختيارم گذاشت و بنده هم بي كم و كاست و برسم امانتداري آنرا تقديم روح پاك عمران صلاحي كردم . روحش و روانش چون انديشه اش هميشه شادمان و خندان باد . 


پیآمد: تا مشکلات سایت بلاگفا که اخیرا و شدیدن گرفتارش شدیم خاتمه یابد . مطالب اینجا رو دراینجا هم خواهم گذاشت . دوستان اگر خواستند برای راحتی خودشون هم که شده  از بلاگ اسپات مان مستفیض شوند و یا میتوانند آدرس لینکمان را هم عوض کنند .


 این پاسخ احترام و اعتمادیست که هزاران کاربر بلاگفا امروز میگیرند.


Server is too busy


 

۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

پیف نوشت

 


مایه دارهای خارجی یا داخلی ! از نوع روانی ٬ فرهنگی ٬ اقتصادی ٬ سیاسی ٬ علمی ٬ نظامی ٬ و ... یا از نوع انوشه انصاری آبجی مون !


 یادته که با دو پرچم به ساقدوش و سولدوشش و آنهم با پرچمی ایرونی که (نه به دار بود و نه به بار) ولی پرچم آمریکاییش ( هم به دار بود و هم به بار )  که هم به فضا رفتند و هم به هوا !(فناییش را مطمئن نیستم!! ) و آب به دهن بچه محله هامون انداختن . ماهم دلمون لک میزنه که حکیم عمر خیام که فردی "منجم " بود را در این بازی شرکت دهیم . قوربونش برم قوربونو که میگفت : اَخ و پیف نکنین . دست گربه تان به گوشت نمیرسه میگین پیف ! این گوشته بو میده ...


 برا همین کامنت دونی بسته ست . که همه راحت باشند بهتر است . وبلاگه و روزمره گیهاش . بارون و تگرگ پائیزی همراه با رگبار و رعد و برق امان از این ملت گرفته . برا همین هم قربون میگفت : بی زحمت برین کنار ما رد عالم شیم . کلون در را فکر کردین که تا الان از خیلی از قفلهای تازه بدوران رسیده "رمزدار " یا "بی رمزش "با چار تاکلید ناهمگون ٬ مطمئن تره ! اگه کسی از داخل! بازش نکنه  هیچ احدالناسی نمیتواند وارد مامن شما بشود . تا ملاک شما چه باشد؟ 


پیف نوشت :تصویراین انگور "لاهرود " اردبیل رو میذارم اینجا تا شیرین کام باشین . خیلی عسلییه



 

۱۳۸۵ مهر ۱۲, چهارشنبه

عرفان " برابري " آزادي

 


بين "خود عرفان " و "تجربه عرفان " راه درازيست . گاهن بفكرم خطور ميكند كه راه درازي بايد بپيمايم تا مجرب شوم . بعضي وقتا هم آنقدر تو نخ عرفان ميروم كه بي خيال تجارب اش بشم . خُب آدميست ديگه . گاهي به نعله گاهي هم همخوان قافله ميخ !


  

۱۳۸۵ مهر ۹, یکشنبه

نامه یک بلاگر کوچک به مسئول سایت بلاگفا

من معذرت ميخوام بعنوان يك كاربر بلاگفا


 جناب مستطاب حاج علیرضا خان شیرازی دامت افاضاته


با سلام و عرض خسته نباشین . خواستم در همینجا از زحماتتان برای گذاشتن فضای مفت و مجانی برای کاربران پارسی گوی و پارسی فهم نهایت امتنان خود را از شما و همکارانتان داشته باشم . چند روزیست همچنانکه مستحضرید بلاگفایتان چه اداهایی که بر سر کاربرانش نمیآورد که هیچ٬ بینندگان و خوانندگان وبلاگهای بلاگفایی را نیز سر در گم فرمودند .


گویا و احتمالن سرتان به این بنر تبلیغاتی"هک" که کاملن با موازین فرهنگی ما عجین و همگون که هیچ ٬ نوعی آموزش صحیح اجتماعی نیز میباشد مشغول است و گرنه به هزاران کاربر بلاگفا حداقل در مورد مشکلات سایت توضیحی میدادین . به هرحال چرا بلاگر با چنین مشکلاتی مواجه نیست و یا بسیار محدود مواجه میشود . آیا همیشه جنس ایرانی باید بنجل از آب در بیاید ؟  


اینرا هم اضافه کنم که اینجا ملک پدری بنده نیست و همیشه نبایدحق با مشتری باشد . ولی این حقیر آنقدر آدرس عوض کردم که از دوستان خجالت میکشم که بگویم : دوستان با عرض معذرت ما جوروپلاسمان را در جایی دیگر میندازیم .  خواستین یه سری هم به اینجا بزنین !


با آرزوی موفقیتتان و با احترام :بلاگر کوچک بلاگفا "اهری"


پینوشت : آقا کار با "بلاگر " هم همچی آسان نیستا . عکسو پایین صفحه گذاشتم پرید بالای صفحه


پینوشت دویم : لطفن به گیرنده هاتون دست نزنین شاید همینجا ماندگار شدیم .


پینوشت سیم : حکایت ما شد حکایت کسیکه در کشتی نشسته و با  کشتیبان به جنگ است


 آخرین پینوشت : خوبست بلاگفا فروخته نشده !؟


 

۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه

رسم مرده پرواري

 


کاش نام این وبلاگ را بنام اصل و نسبی اش میگذاشتم "مجلس ترحیم " و یا "مجلس تذکر " بهتر جواب ميداد به علي !  حد اقل خوانندگانش ميفهميدند وقتي به وبلاگ "يك اهري" وارد ميشوند .مواجه با تسليت گوي كسي خواهند بود .


  دومين شب پنج شنبه ی  جلال بود و شب پنج شنبه ایكه سالگرد عمه سكينه ام بوده باشد.


بناگوش :  آنقدر در ورودي مسجد سفيد اهر سر پا ماندم و به صد ها نفر گفتم كه " قدم رنجه فرمودين ٬ خدا اموات شما رو هم بيامرزد ٬ زحمت كشيدين ٬ سلامت باشين ٬ شرمنده مون كردين ". كه گزگز پاهايم اكنون فحشي نا مانوس را به رُخم میکشد .


 

۱۳۸۵ مهر ۴, سه‌شنبه

كلاه لطف اگر سرتان باشد كسي كلاهبرداري نخواهد كرد ؟


 


قبل از هرچيز از همه دوستان عزيزي كه با پيغامها و ايميلها و ... تسليت گوي از دست دادن دوست عزيزم جلال بودند صميمانه سپاسگزارم . اميدوارم شادباش گوي ايام خوششان باشم . اما روزگار چنين رقم زد كه بنده در وانفساي گرفتاري روحي ام گرفتاري مفرط ديگري هم پيدا كنم . اين گرفتاري مربوط ميشود به تصادف احمقانه اي كه براي بدست آوردن همون " آونكس " لعنتي راهي اردبيل شده بودم و در ۵۵ كيلومتري اردبيل با موتورسيكلتي تصادف كنم كه راكبش نه گواهينامه دارد و نه سند موتور و نه شماره شهرباني! راكب بود و دو نفر ديگر كه گويا "قي ننه " اش و مسافري ديگر ! با يك جعبه انگور و يك جعبه گوجه فرنگي . اينها را بعدن توضيح خواهم داد كه هلال احمر تبريز كه ما زير مجموعه اش هستيم چه به سر و روزمان آورد .فعلن اِشعاري كه مربوط ميشود به مطلب قبلي را گرفته باشين تا ما ابجد حطي كلمن را ترتيب بديم .  



 عکسها توسط خودم از کتاب "رباعیات حکیم عمر خیام" که بخط حسن ملائی تهرانی نگاشته شده


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۶, یکشنبه

۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه

بياييم الكي به هم تبريك بگوييم . ديگران نميفهمند

 


کِیس خانه مون خراب شده بود اولش بردیم "کلینیک تخصصی " فرمودن سریعن ببرین "اورژانس ". بیمارستان که رسیدیم  فشارشون ۱۸ درجه سانتیم به گراد بود . در دواخونه کلینیک تخصصی  " آی سی "مربوطه نا یافته نمود . اما اورژانس !!! از همه نوع " آی سی " و در هر رنگش دارد جز موردی نامحسوس بنام "مهندس متخصص" یا بقولی پزشک حاذق


گزارش دادند و مقداری "خمس" و "زکات" از ما گرفتند تا ... کِیسمون راه بیوفتد


الحمدولله! کیس پا به راه شد  . آمدیم منزل چپق چاق فرموده  اینترنت خوری آغاز کردیم.








يه مطلب ديگه



مشهد که بودیم یادش بخیر ٬ اهل و عیال دلشان طلبید که به باغ وحشش هم سری بزنیم و از طبیعت جانداران به دور از فضاهاي مجازي اطلاعاتی کسب کنیم بنده هم چون همیشه حرف شنفته و راهی شدیم . ناگفته آشکار است که همجوار همین باغ وحش یَک شهربازی بزرگی حضور دارد و با اين ايده كه الزامن از همه چیزِ همه جا مستفیض شوی موفق تری. با پرداخت مقداری قران سابق و هزاریهای جدید وارد پارک درن دشت شدیم آنجا کارهایی کردیم که تعريفش بماند برای بعد . اما یک عکس برای دیدن شما هم آوردیم . البته سوغاتی سفر مشهد را در عكسهاي سفري وبلاگ که ورودش برای عموم آزاد است گذاشته ايم . دوست داشتین بدون منت و رو دربایستی برای خودتان سوا کنین .


 بدون شحر يا شرح يادم نيس


نا گفته نمايان است كه اين عكس بدون شحر بوده . فقط جهت پيش در آمدي افاضاتي كرديم . اين پارچه نوشته از طرف روابط عمومي كوهستان پاك نصب شده بود .


بناگوش: اوريانا فالاچي هم از پل صراط رد شدند ما كه فلعن دوس نداريم از پلي كه به اندازه تار موي دختر يا پسري كه مقداري هم تيز و برنده تر از همه چاقو و شمشيرهاي دنياس رد بشيم . طفلكي راست گفته بود "زندگي جنگ است و مرگ " و ديگر هيچ


اون يكي بناگوش : بنده امروز با وبلاگهاي "بلاگري يا بقولي بلاگ اسپاتي" مشكل دار شدم . اين آشپز باشي كه بعد از مدتها بروز كرده رو نميتونم ببينم اررور ۵۰۰ ميده ! نميدونم ۵۰۰ يورو بدهكارم يا ۵۰۰ يورو جايزه ميگيريم


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

یک سوال

 


پیش در آمد:


بی بهانه بگویید که الان چقدر با وبلاگتون راحتین . ما بچه های قدیم که یک سال بیشتر نداشتیم هی از گل و غنچه حیاط مینوشتیم در وبلاگمون ! صد البته بچه ها زودی بزرگ میشن . کوه را میفهمند و سد آب را بازشناسی میکنند . بعضی دکتر میشوندیا مهندس و بعضی به حمالی راضی ! آنزمانها که دیگران قبل از ما به وبلاگنویسی مشغول بودند ما به گاوهای اسپانیایی فکر میکردیم شاید.


اما سوال :


اینکه اکثر وبلاگنویسهای قدیمی و عصر حجری و یا قجری  اکثرن توی وبلاگهایشان اعلام میکنند که کاش زمان عهد عتیق بود و یا عقیق  چه معنی میدهد ؟ بنظرم ورود خبرنگاران و سیاسیون و نویسندگان و مشاهیر ! و یا حتی شاعران به حيطه وبلاگنويسي  باعث میشود که وبلاگهای " راحت " و خودمونی با کم آوری"موضوع جدی " مواجه شده و از کوره ساده بودن در بروند.


لطفن بفرمایید با "وبلاگ یا وبسایتتون چقدر راحتین "؟


 بناگوش:فرار نكن حميد ! جواب بده.  ...؟


 

۱۳۸۵ شهریور ۲۰, دوشنبه

اینروزا شبای ایوان ما بوی بهشت میده

 


امشب در خنکای یک شب پر از نسیم و مه در ایوان منزل به خوابی خوش فرو رفتم نمیدانم ساعت چند بود ولی قبل از اینکه سپور و یا حتی سر سپور بیدار شود از خنکی هوا بیدار شدم حتی موذن هم خوابش برده بود و یا وقت اذانش هنوز نرسیده بود . قابلمه ای برداشتم و به سوی کله پاچه پزی بهداشتی شهر روانه شدم . بقول خودمون ٬ زینگ (که عبارت باشد از مقداری پاچه گوساله و يا احیانن گاو ) و زبان و مغز (که مقداری مکروه است بخصوص مغز خوري اش!) و گوشت صورت گوسپندخریده و باسنگک داغ و سیر و آبلیمویی مزین فرمودم . نا گفته پيداست كه آب تگري مكمل كله پاچه ميباشد. جایتان خالی


به داخل منزل فرو افتادم همه رو بيدار كردم و اهل و عیال را از اینهمه کوششی که در نصفه شبی چنین مهین کرده بودم شادمان نمودم . داشتیم دور میز ناهار خوریمون که فعلن (اوباشدان خوری ) "یعنی سحری خوری" شده بود کله پاچه تناول میکردیم که زنگ در بصدا در آمد . از پشت آیفون صدای ابوی بزرگوار را شنیدم . گفت نگران شدم ماشینت رو در اینوقت صبح توی کوچه دیدم . عرض کردم نه پدر جان جاي نگرانی نیست ٬ بفرمایید داخل ٬ رفته بودم صبحانه تهیه کنم . الان هم داریم تناولش میکنیم . تشکرکرده و خداحافظی نمودند


بناگوش : ابوی برای تهیه نان قبل از موذن مسجد ابواسحق بیدار میشوند


 اینرا هم شادمانانه بگویم : دو سه روزی یه که عمو شدم . اینم عکس امیر علی خان


 


امير عليخان


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه

زير آن درخت هلو

 


بعد از ديدن فيلم "زير درخت هلو " كه از شبكه سوم سيما بمناسبت آقا امام زمانمون اينا پخش ميشد مطمئن شدم كه ايروني ها ميتونن با ايده هاي نغزشون ما رو بي احتياج به فيلمهاي خارجي و ماهواره اي و انديشه هاي نامترادف اغيار ! رهنمايمان باشند . ايرج طهماسب با شناخت از فضاي ايران و نكات قابل قبولش دارد شور آفريني ميكند در اين فيلم .حميد جبلي هم چون هميشه نقش به نقش آفرين ميسپارد ! هلو ميوه بهشت كه نيست ، هست ؟ من نميدانم ولي سيب را ميدانم كه "هست"  گاهي از هلو استفاده غير مجازي ميشود و گاهي از ليمو . ليمو كه مال ماحال شمال است . اما در "نقاط" ما هلو جواب ميدهد  . گاهن هسته جدان و گاهن كال و نارس


از هلو و ليمو كه بگذريم خربزه مشهد ، انار كاشون ، انگور لار مشكين شهر خودمون ، سوهان يزد ، طلبه قم ، ... آخرش هم ئيلات و عشايرن ! روستايي ها پيشكش


 بناگوش : ما اينجا رو بد جوري پهنا داديم . همش جمله نياز دارد


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

ازتاریخ اهر ارسباران

 


 


جای پیه سوز و آغل اسبان سردار عشایر اینجاست . دهکده ای بنام " آبخارا" یا  "اوخارا" که  نام ترکی این دهکده میباشد .در حدود ۶۵ کیلومتری اهر .  امیر ارشد با برادر بزرگش بنام " سردار عشایر"٬در این طویله اسبان پر طمطراقشان را به آغل میبستند .و تاریخ زمان مشروطیت را رقم میزدند .اصلن اینجا زیر بنای فضای باز امیر ارشد و انتظام منطقه قراجه داغ بوده  است .  رضا شاه هم دو بار به خاطر دیدن امیر ارشد و شاید نابودی اش چند شبی اسب به همین طویله  میسپارد  و نتیجه نمیگیرد. رفته بودیم آنجا عکس را که دیشب دیدم گفتم خوبست دیگران هم ببینند . صفای باغهای اطراف همین ساختمان با چشمه ای پر آب و تگری اش دیدن دارد ها 



طویله امیر ارشد و جای پیه سوزش بر روی ستون سنگی


 


نمای بیرونی ساختمان امیر ارشد که تازگیها مرمت میشود


 


 نمایی دیگر از اسطبل


اطاله خواهد شد


 

۱۳۸۵ شهریور ۱۳, دوشنبه

كوتاه

 


به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقيست


از زحمات بي شائبه و شبانه روزي بيژن صف سري و همكارانش چه كسي بايد متشكر باشد ؟ بالشخصه خواننده اين روزنامه وزين اينترنتي بودم . اخبار را از داخل ايران و با صلاحديد و سانسور بخصوصش در روزنامه ميگذاشتند . لينكهاي انتخاب شده اش در پايين صفحه آدم را با اخبار و مسايل روزمره سياسي و اجتماعي فاصلتي نميگذاشت . مقالاتش در سمت چپ روزنامه خواندني بودند گزارشش بروز بود و متوجه شدني! شمارگانش به ۳۳۲رسيده بود . كاش يك روزي را هم  صبر ميكردند و اين شماره به ۳۳۳ ختم ميشد . تا ما عوام هم ميگفتيم ۳۳۳ روز نحسی است . هر عددی که به سه ختم شود نحوست ازش میبارد ! آفرين بر سردبيرش كه نحوست كلام را رد فرمودند . حالا كه ايران ما رخت از جامعه اينترنتيمان بر ميبندد ياد اولين لوگواش در وبلاگ اين پسر بامزه مي افتم  .